آرزویم این است ...

پیرمرد به گفته خودش 88 ساله است . در بدو ورود به منزل ، اسپری آبی رنگی که به دست داشت توجهم رو به خودش جلب کرد. دلیلش این بود که مامان از اسپری استفاده میکنه که بیشتر برای ناراحتی های تنفسی کاربرد داره .

طبق عادت همیشگی که به سن و سال آدما کار ندارم و همیشه یه جورایی معرکه ساز خانواده و حومه هستم ، شروع کردم به سر و کله زدن با پیرمرد ...

وقتی شروع به حرف زدن با اون لهجه یزدی کرد ، تازه متوجه شدم که خیلی با انرژی تر از ظاهرشه ! میگفت وقتی که 15 سال بیشتر نداشت ، به اصرار خانواده با دختر عمه اش ازدواج کرد که ایشون هم تقریبا هم سن و سالش بود . می گفت که پدرش تاجر بوده و بیشتر عمرش رو در هندوستان میگذرونده و هر وقت که به یزد میومده ، نتیجه اش یه بچه برای زنش میشده و .... تا دفعه بعد ... و قصه اینگونه ادامه داشته !

میگفت که وقتی به پدرم گفتم که بابا من فقط 15 سالمه و هنوز نه کاری دارم و نه خانه ای و نه مایملک ، پدر بهم گفت که همشو به دست میاری و اینقد سر من غر نزن . برو زندگی کن . در نهایت با صد تومن پول ، پسر رو از خونه بیرون میکنه ! پسر که از زندگی چیز زیادی نمیدونسته ، در نبود پدر به خونه بر میگرده و یه روز که از قضا توی حیاط خونه در حال بازی کردن با برادر ، خواهرهاش بوده ، عروس خونواده میاد و دستشو میگیره و بهش میگه بیا بریم ،  من یه خونه مناسب برامون پیدا کردم !

زوج نوجوون کوچه به کوچه و دست در دست میرن تا میرسن به خونه ای که کنج حیاطش اتاق کوچیکی بود . دخترک میگه که بیا ، من با صاحب خونه صحبت کردم و اتاق رو به مبلغ پایینی برامون گرفتم . پیرمرد میگه من که خجالت کشیده بودم از اتفاقی که برام حادث شده بود ، رفتم که کار پیدا کنم . شب که شد ، خسته و بی نتیجه به خونه برگشتم . دخترک بهم گفت که توی اسباب ناچیز خونه ، مقداری نخ پیدا کردم . شاید بشه باهاش پارچه بافت . فردا صبح  که از خونه بیرون رفتم ، انتظار نداشتم که در برگشت ، با اون صحنه عجیب مواجه بشم . گوشه اتاق ، دستگاه دستی پارچه بافی بود که دخترک اجاره کرده بود و داشت باهاش کار میکرد . کمتر از یک شبانه روز کار بی وقفه ، نتیجه اش چیزی نزدیک به 30 متر پارچه بود که همه اش با تلاش دخترک به نتیجه رسیده بود. پیرمرد میگه در یک ماه تونستیم 15 دستگاه پارچه بافی اجاره کنیم و من توی 15 سالگی و در مدت کوتاهی اوستا کار شده بودم و دهها کارگر داشتم . چند وقت بعد ، خانوم خونه میگه که برادر بزرگش با وجود زن و فرزند ، بیکاره و بد نیست اگه به عنوان کارگر به کارگاهمون بیاد و روزی کسب کنه . پسرک با توجه به سن و سال بالاتر برادر خانومش ، علی رغم احساس شرم و حیا و خجالت ، در نهایت پیشنهاد رو می پذیره .

روزها و ماهها و سالها به تدبیر زن و تلاش هر دو سپری میشه و خدا روزی زوج رو چندافزون میکنه . پیرمرد از روزایی میگه که به تهرون میان و از کار کردن در بازار تهران و خرید مغازه و فرش فروشی و تجارت میگه ...

اون روزی که داماد 44 ساله اش توی قصابی سکته میکنه و 7 تا نوه قد و نیم قد با دختر غم دیده پیرمرد رو تنها میذاره و میمره ، برای پیرمرد ، آغاز داستان دیگه ایه !

میگه روزی بچه ها توی قصابی بود و واسه همین باید مغازه کار میکرد . واسه همین صبح به صبح کرکره قصابی رو بالا میکشیدم و ساتور و چاقو به دست ، به مردم گوشت میفروختم . اگه مشتری رو میدیدم که نزدیک حجره فرش فروشی میشه ( که البته روبروی قصابی هم بود ) به حجره میرفتم و هر دو کار رو به پیش می بردم ...

روزگار اینگونه میگذشت و زوج قدیمی که الان پا به سن گذاشته بودن ، تواناییهاشون رو تحلیل رفته میبینن . ولی مسئولیتها همچنان پابرجاست ...

زن ناگهان بدحال میشه و به بیمارستان میره . دکتر از پیرمرد میپرسه که شما چه نسبتی با ایشون دارید . و مرد قرص و محکم میگه که من دوستشم و اون بهترین دوستمه . دکتر بعد از مدتی سکوت میگه که با پیرزن مدارا کنید که چند ماهی بیشتر مهمونتون نیست . پیرمرد هرچی دست و پا میزنه ، بی فایده است و بعد از کمتر از سه ماه ، پیرمرد تنها میشه .

حالا که اوضاع تغییر کرده . پیرمرد میگه چند سال از فوت عزیزم گذشته بود که مجبور شدم به انبار خونه برم . دیدم که این زن برای مدتها ، اندوخته قابل نگهداری توی انبار گذاشته . میگه در عجبم که این زن چطور میتونست این همه فداکار ، یار ، غمخوار ، زن ، شریک ، دوست ، همسر ، مادر ، سیاستمدار ، اقتصاددان  و .... باشه .

پیرمرد میگه هنوز جاش توی همه جای خونه ، خالیه . علی رغم پیشنهاداتی که از طرف بچه ها بهم میرسه که فلانی و فلانی و فلانی می خوان که زنت باشن و دیگه نیاز به نگهداری داری و هزار بهونه دیگه ، هرگز نمیتونم به خودم اجازه بدم که به جز اون خدابیامرز به کسی فکر کنم ...

... و مدتها از اون روز میگذره و من همچنان این داستان رو برای خودم تکرار میکنم و تکرار ...! که چطور ممکنه این حقیقت، در این دنیای اینگونه !؟

/ 2 نظر / 13 بازدید
نرگس

سخت نیست هستند هنوز هم اینچنین هایی

نهال

خیلی وقت بود آپ نکرده بودین، دیگه نا امید شده بودم از نوشتنتون... من که احساس میکنم نسل اینطور آدما رو به انقراضه.. دیگه نه هیچ دختری اینقدر کامله، نه هیچ پسری اینقدر وفادار! همه با سیاست و حساب و کتاب زندگی شون رو پیش میبرن که واقعا جای تاسف داره!!