يه روز ديگه

     پنج شنبه صبح ، رفتم سراغ بانك و وام و اين قضايا ! جالب شده برام ديگه ! پنج شنبه هر هفته كه روز نيمه تعطيل بنده محسوب ميشه ، طبق عادت راه مي افتم و ميرم بانك نزديك خونه واسه پيگيري وام ، بعدش هم با توجه به اينكه به نتيجه ميرسم كه نقص مدارك دارم ، دست از پا درازتر برميگردم سوي كار خودم ! ماجرايي شده واسه خودش اين ماجراي وام من !!!

     خلاصه اينكه ظهر شد و بنده هواي شمال به سرم زد . دم در خونه كه رسيدم ، شروع كردم به زنگ زدن به دوست و آشنا واسه پيدا كردن يار و همراه و غمخوار سفر ! ميلاد SmS زده بود كه باهاش برم بيليارد . پس گزينه اول ميلاد بود ، كه بهش گفتم هر چه سريعتر خودشو به خونه ما برسونه . بعدش طبق معمول هميشه در اين وضعيت ، از هادي دعوت بعمل اومد كه با پيشينه اي كه از شمال رفتن داشت ، كار خيلي سختي نبود جمع و جور كردنش ! سعيد ميخواست عمه خانوم رو برسونه به فرودگاه و ايشون رو بدرقه كنه به سمت سوريه ! كامران مثل هميشه شروع كرد به غر زدن و اينكه من باهاش تنها برم و ... ( از 10 ، 12 سال پيش هم فكرميكرد كه من عشقشم و هميشه منو تنها واسه خودش مي خواست ) . خلاصه اونم نيومد . رضا سر كار بود و نميتونست بياد . مجتبي امتحان داشت و ... .

     محمد كه توي تهران با پدربزرگ مريضش زندگي مي كرد و تفريح خاصي نداشت و به نظر مي اومد كه نياز به تفريح داره ، از من به 1 اشاره آماده سفر شد .

     ساعت 15:30 بود كه از در خونه به سمت شمال راه افتاديم . به نظر، هوا خوب بود واسه سفر زمستوني ما ! هوا صاف صاف بود . جاده بر خلاف انتظار ، شلوغ نبود . ساعت 19 رسيديم مرزن آباد . مسير رو به سمت كلاردشت و جنگل عباس آباد با توجه به راي گيري انجام شده تغيير داديم .

     هوا تاريك بود وخيلي نميشد از زيبايي مسير لذت برد . البته واسه من كه كل مسير رو توي ذهنم حفظ بودم ،همش يادآوري خاطره ها بود .

     وقتي به شهسوار رسيديم ، ديگه به نظر مي اومد كه وقت صرف شام رسيده و ديگه نميشه در اين مورد ، كم كاري كرد . پس بازم دموكراسي گل كرد و راي گيري كرديم و قرار بر اين شد كه ساندويچ جگر حلال مشكل گرسنگي ما باشه . نفري 2 تا ساندويچ به سبك ساندويچاي دوران دبستان با دوغ دست ساز !! به من كه خيلي لذت داد ، اين معجون ناشناخته !

     بعد از صرف شام ، نوبت رسيد به محل اسكان ! از عجايب خلقت بود كه من به بقيه پيشنهاد بدم براي خونه ! ولي بالاخره اين اتفاق افتاد ! هادي كه انگار باورش نميشد !

از اونجا كه برنامه فردامون رو چيده بوديم ، قرار شد كه شب رو در رامسر بگذرونيم تا بتونيم جمعه سفر رو راحت تر ادامه بديم .

     خونه هم نه چندان راحت ،‌اما با كيفيت برامون مهيا شد. تجربه خوبي بود . همه امكانات براي استراحت فراهم بود . بعد از استراحت و نگاه كردن سريال باغ مظفر ، موقع خواب فرا رسيد . ميلاد! كه نرسيده خوابش برد و خيال خودش و ما رو راحت كرد. منم كه به نظر مي رسيد ، خسته از بقيه باشم ، رفتم كه بخوابم ، ولي بي خوابي كه نميدونم از كج نشات گرفته بود  ، سراغم اومد و تا دم صبح هم منو رها نكرد . هادي SmS بازي مي كرد و محمد هم بعد از اينكه جاي خوابش رو تغيير داد ، خوابيد . منم با كلافگي سعي ميكردم چشمامو به همديگه فشار بدم و بخوابم و خستگي به در كنم .

     نميدونم كي خوابم برد ، ولي به هر حال خيلي طول نكشيد و هر 15 دقيقه 1 بار از خواب ناز بيدار مي شدم . از اون شبا بود !

     بالاخره صبح شد و من زودتر از همه بيدار شدم و به جمع و جور كردن خودم و متعلقاتم پرداختم . بقيه هم كم كم بيدار شدن و ... .

     ساعت تقريبا 10 بود كه از صاحب خونه خداحافظي گرمي كرديم و از خونه زديم بيرون ، به قصد ادامه سفر ... . راه افتاديم به سمت جاده جنگل جواهرده كه خاطرات خوبي ازش داشتيم . اول جاده صبحونه نسبتا مفصلي تهيه كرديم وبه سمت جنگل حركت كرديم . روبروي آبشار دوست داشتني خودمون كه رسيديم، جهت صرف صبحونه توقف كرديم . واقعا توي اون فضا ، غذا خوردن مي چسبيد . بعد از خوردن صبحونه ، رفتيم سراغ آبشار خودمون ! و از سر و كله بنده خدا بالا رفتيم و عكس و فيلم و ... . چون هيچكس توي جنگل نبود ، در نتيجه مزاحمي هم نداشتيم تا برامون محدوديت ايجاد كنه . پس با فراغ بال ، خودمون روتخليه رواني كرديم . بالاتر كه رفتيم ، رسيديم به صفارود. به كه چه جاي آروم و باحاليه اونجا! كلي عكس و فيلم گرفتيم و كلي شادي كرديم و راه افتاديم به سمت ده جواهرده . هر چي بالاتر رفتيم ، هوا سردتر شد و كوهها سفيد و پوشيده از برف و يخ . رسيديم به ده . اونجا كاملا سفيد بود . جاده اش يخ زده بود . به خاطر شيبي كه جاده داشت و يخي كه سطح جاده رو لغزنده كرده بود رسيدن به انتهاي ده رو برامون سخت كرده بود . ترجيح دادم كه بالاتر نريم و همونجا وارونه گشتيم و به سمت پايين كوه سرازير شديم .

     از كوه و جنگل كه خارج شديم ، به سمت دريا و مكان هميشگي ( به جز ساحل چمخاله ) رهسپار گشتيم و لذتشو به حد وفور برديم كه انرژيش تا چند هفته ديگه درون وجودم وول وول ميكنه . هوا آبي ، دريا آبي ، دل آبي ، دنيا آبي ... ، خلاصه آرامشش آرومم كرد و رفتم نا كجا آباد خاطراتم و بچه شدم و كلي شيطوني كردم و از اين شيطنت هاي خودم لذت بردم . آخ كه سنگ پروني به سمت دريا چقدر عقده هاي دروني آدمو تخليه مي كنه . توي اين عقده گشايي ها پاي هادي توسط محمد هدف اصابت سنگ قرار گرفت كه خدا رو شكرهادي شانس آورد و به سرش نخورد و زنده موند !

     ساعت تقريبا به 15نزديك شد و من به بچه ها آماده باش دادم كه راه بيوفتيم به سمت تهران . از مسير جنگل عباس آباد و كلاردشت برگشتيم كه بتونيم تا هوا روشنه ، اززيبايي هاش حذ وافي رو ببريم . ساعت 16 رسيديم به بركه معروف خودمون و بساط ناهار رو گسترونديم تا با اون طبيعت بكر و پهنه وسيع بيكران زيبا به گوشت و انرژي مضاعف تبديل بشه .

     بعد از صرف ناهار به سمت تهران حركت كرديم . چراغ بنزين خيلي وقت بود كه روشن شده بود . پمپ بنزين مرزن آباد هدف من بود واسه پر كردن شكم تورنادو ي وفادار ام ! ميوه هايي كه خريده بوديم ، براي خوردن نياز به شستشو داشت . پس توقف لازم بود .

     تورنادو يه شكم سير پذيرايي شد . به بازگشت سفر همت كرديم و آروم آروم فاصله با خونه كم و كمترمي شد .

     هوا همچنان خوب بود ، ولي به نظر مي رسيد كه داره به ناپايداري فكر مي كرد . ما هم ديگه به خونه نزديكتر شده بوديم . سوار بر تورنادو ، با آهنگهاي علي اصحابي و امير عليزاده و ... همخوني مي كرديم . لذت بخش بود. همگي داشتيم جيغ مي كشيديم . رسيديم نزديك خونه ، هادي و محمد خداحافظي كردن و رفتن . ميلاد هم تا رسيد در خونه ، بابا و مامن با خودشون بردنش . بازم من و ماماني با هم مونديم .

همش لذت بخش بود . اينم بايگاني شد . چه زود مي گذره خوشي هاي زندگي ! چقدر تنوع برامون لازمه ! چقدر ساده ايم كه به دمي حال و هوامون عوض مي شه ! چقدر ... !

روز و روزي  همه از نو ...

/ 4 نظر / 6 بازدید
يوسف* A LiTtLe StAr in the BiG sKy

به نظرم دنيا خيلی چيزا داره که ما هنوز نديديم! من خودم عاشق تنوع و لذت هستم!...اما حيف که گاهی نمی شه اونجور زندگی کرد که می خوای!!!...عشقم به رنگ آبی منو به اينجا کشوند!

سلام من اتفاقی فهمیدم ظاهرا يه آدم مريض که ميتونه رمز وبلاگ ها رو بشکنه ميخاد وبلاگ شما و خیلی از وبلاگهای دیگه رو بفروشه به اين آدرس مراجعه کنيد: http://haraji.persianblog.ir http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=haraji.persianblog.ir&postid=5949681 فکر کنم يه نقص امنيتی يا ضعف ضدويروس شما باعث شده که رمز عبور وبلاگتون لو بره لطفا دقت کنيد.

آنا

عجب سفری بوده. وقتی می خوندم لحظه لحظه هاش رو حس می کردم. (کلی هم خندیدم [نیشخند]) واقعاَ آدم گاهی احتیاج داره با دوستاش باشه. از این شرایطی که داری نهایت استفاده رو ببر و خوشحال باش که دختر نیستی...