نوروز 1391   

صبح روز اول فروردین ، مطابق معمول هر روز بعد از بیدار شدن از خواب ، به سمت دوش رهسپارشدم. مامان همچنان خوابیده بود و چند دقیقه ای به تحویل سال نو باقی مونده بود .
دلم نیومد بیدارش کنم . وقتی ار رختکن بیرون اومدم ، دود غلیظی سراسر خونه رو پوشونده بود و از مامان خبری نبود . سراسیمه توی اتاق ها و آشپزخونه رو گشتم تا مامان رو پیدا کنم . توی حیاط دیدمش که با خیال آسوده مشغول آب دادن به گلها و درختها بود . منم که خیالم راحت تر شده بود ، توی خونه به دنبال منبع دود گشتم . آخر اتاق پذیرایی ، مامان عود روشن کرده بود . خاکستر عود ریخته بود روی تراشه های چوب که زیر هفت سین قرار داشت و بیشتر برای خوشگل نمایی مصرف شده بود . تراشه ها آتیش گرفته بود و هفت سین و متعلقات و میز رو با خودش دود کرده بود . وقتی به صحنه نزدیک شدم ، پرده اتاق هم پتانسیل دود شدن رو داشت . به سرعت هفت سین رو با میز از اتاق بیرون آوردم و خاکستر روی فرش رو با عجله جمع کردم . فرش هم سوخته بود . درها رو باز کردم تا دود از خونه بیرون بره . وقتی مامان از حیاط وارد خونه شد ، تازه به خودش اومد و شوکه شد . بهش گفتم همونجا روی مبل بشین و سر و صدا نکن و اجازه بده من توی چند دقیقه باقیمونده اوضاع رو سر و سامون بدم . خلاصه با حوله خیس و بازکردن در و پنجره و جاروی دستی و برقی و خوشبو کننده هوا و هرچی که به ذهنم می رسید ، شرایط رو برای پذیرایی مهمونای چند لحظه بعد آماده کردم . وقتی برادرم و خانواده اش حدود ساعت 9 وارد خونه شدن ، هیچ اثری از اونچه که تا نیم ساعت پیش دیده میشد ، وجود نداشت . با اینکه به مامان گفته بودم که صدای این موضوع رو در نیاره ، ولی با آب و تاب فراوان برای چند تا مهمون اول تعریف کرد . با تلاشهای بنده حقیر ، موفق شدم که روند دهن به دهن شدن اتفاق اخیر رو متوقف کنم . ولی روز خاطره انگیز ناکی به وجود آمد که باعث شد لطف خدا رو بیشتر احساس کنم و یادآوری بشه که احترام به بزرگتر حتی وقتی که این چنین اتفاقاتی رخ میده ، واجب الوجوب هستش . خدایا شکرت به خاطر نوروز پیروزی که در کنار عزیزانم نصیبم کرده ای .

لینک
یکشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - Blue