عید و سعیده   

سال 75 وقتی من سال سوم دبیرستان بودم و عشق دوره نوجوونی ، پشت فرمون نشستن و بدون کله پا رو روی گاز ماشین گذاشتن و هیجان و ...

اون موقع ها به لطف برادرم که ساکن خونه ما بود ، از سن 13 سالگی پشت فرمون همه جور ماشین ، از ماشینهای آمریکایی مثل بیوک تا ماشینهای تازه به بازار اومده ژاپنی مثل تویوتا کریسیدا و میتسوبیشی پاژرو نشسته بودم و کمترین دغدغه ای برای گرفتن گواهینامه رانندگی نداشتم . 

ولی با این حال داوود آقا ، داماد بزرگ خانواده که به لحاظ ایمان و اخلاق زبانزد خاص و عام بود ، اصرار داشت که باهام تمرین کنه . روزها با هم می رفتیم بیرون و درد دل می کرد .

25 اسفند 75 ، داوود آقا در حالی که حدودا 46 سالش بود ، در اثر سکته قلبی به رحمت خدا رفت و خواهر من و سه تا از بچه هاش رو تنها گذاشت . اون موقع " سعیده " که سوگلی داوود آقا بود ، هنوز دوره ابتدایی رو تموم نکرده بود و شاید هنوز عمق وجودش از اتفاقی که افتاده بود ، خبر نداشت .

سعیده بزرگ شد . دانشگاه رفت . خواهرم با همه سختیهایی که یه زن تنها توی این جامعه گرگ پرور و گرگ صفت داره ، با تمام وجود از بچه هاش حمایت کرد و خودش بچه هاشو بزرگ کرد .

دوشنبه شب که اتفاقا عید قربان هم بود ، مراسم بله برون سعیده بود . پسرک اصالتش به شهر یزد برمی گرده و خودش بیشتر از 10 ساله که توی لندن زندگی میکنه و مقیم کشور بریتانیا هستش . یادمه وقتی کوچیکتر بودیم و با موتور هوندا 125 میومد دم خونه داوود آقا تا با مجید که دوست صمیمیش بود ، برن بیرون . کی فکر میکرد که جلیل بره و سالها بعد با سبد گل و شیرینی و خوونواده اش برگرده !؟

سعیده ، عزیز فامیل ، همونی که بهش گفتم که من و تو به خاطر نمونه بودنمون توی فامیل مسئولیتمون خیلی زیاده و هر حرفی و هر حرکتی و هر تصمیمی روی بقیه جوونای فامیل تاثیر میذاره ، داشت بزرگترین تصمیم زندگیش رو می گرفت . بدون داوود آقا . داوود آقا که جونش بود و سعیده اش . حالا نبود که ببینه سوگلیش می خواد عروس بشه . 

بعد از سعید که اوایل امسال با تصمیم به ازدواجش همه خانواده بزرگ ما رو بهت زده کرد و با حداقل تشریفات ، که برای همه ما شگفت انگیز بود ، به مرحله جدیدی از ازندگیش وارد شد و خیلی زود خبر پدر شدنش ، که البته زمان دقیقش سال جدید هستش ، همه ما رو توی شوک بزرگتری وارد کرد ، سعیده دومین شوک بزرگ بود .

اتفاقات حال و خاطرات گذشته ، حس عجیبی در من بوجود آورده . آدمای جدید به جای قدیمیا از اون خونواده به این یکی کوچ میکنن . ولی میخ قدیمیا اونقدر محکم کوبیده شده و نقششون اونقدر برجسته است که هر نسیمی ، گرد و خاک گذر زمان رو از روی نقششون پاک میکنه و از ته کتابخونه خاطرات به اکنون میاردشون .

جات خیلی خالی بود داوود آقا . دلم همیشه برات تنگه . دل همه برات تنگه

لینک
چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳٩٠ - Blue