دیشب با هم صحبت کردیم.دوباره فیزیوتراپی رو از سر گرفته.

بعد از صحبت کردن با پدرش در مورد من دلناگرونیهاش بیشتر شد که کمتر نشد. پدرش گفته بود که بهتره منو آزاد بذاره و کلی حرفای دیگه که از مغز آدم دیوانه ای چون من فراتر میره.

چهار قدم که یکیش بدون کمک بود.تلاش دوباره!

کمک کن کمکش کنم بی یا با من موفق بشه و طعم دویدن و بازی کردن رو دوباره تجربه کنه.

لینک
پنجشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸۸ - Blue