خیلی می ترسه. ۲ روز پیش جراحی شد تا بی رو که در گردنش وجود داشت بیرون بکشن . امروز صبح به هوش اومد . برام پیغام کوتاه فرستاد به این مضمون : « ۳۰ دقیقه پیش به هوش اومدم . ای کاش مرده بودم » اون موقع که من پیام رو خوندم ٬ در راه رفتن به کلاس سیستمهای هوشمند بودم . ساعت ۷ صبح بود . متوجه نشدم که چتوری به کلاس رسیدم . خدا می خواست که سالم بمونم . کلاس لعنتی تموم بشو نبود . انگار صفارزاده نمی خواست مطالب گرانبهایی رو که ترافیک شهر رو نجات می داد به اتمام برسونه . به سرعت زیادی خودم رو به خونه رسوندم تا بتونم بهش زنگ زنم .  ۳ تا خط تلفن توی این خونه لعنتی هست . ولی هیچ کدوم ۰۰ آزاد نداره . نمی شه با خارج از کشور به هیچ طریق ممکن تماس گرفت . میام توی اینتر نت تا ببینم شاید برام چیزی گذاشته باشه . خدای من !!!! نوشته که پاهاش دیگه حرکت نمی کنه . من باید فراموشش کنم . ... .

یه بار دیگه لباسم رو می پوشم و راهی خیابون . سر چهارراه کوکا مغازه ای می بینم که روی در و دیوارش از پرینت رنگی و تایپ داشجویی به چشم می خوره . به آقای مغازه دار می گم که کارت تلفن خارج از کشور داری !؟ اونم انگار که من اولین مشتری این جنسش هستم ! بهم می گه که صبر کن ببینم . از وضعیت مکالمه و نرخش هم خبر نداره . بالاخره یکی می گیرم و میام بیرون به سمت خونه . تما می گیرم . بعد از شنیدن چند تا بوق آزاد ٬ صداش به گوشم می رسه . مقداری از استرس ام فرو کش میکنه . شروع می کنه به گریه کردن .می گه که دیگه خوب نمیشه و من باید فراموشش کنم . همش همینو می گه . می گه که دلیلی نداره که من بهش فکر کنم . چون از این به بعد باید با ولیچر حرکت کنه . خدایا کمکم کن . کمک کن تا بتونم آرومش کنم . بعد از چند دقیقه کش مکش بین فراموشی و ماندگاری ٬ می گه که باید بره تا برای « ام- آر-آی » برای دفعه دوم خودش رو آماده کنه ....

خدایا بهش و بهم قدرت بده تا بتونیم به کمک کنیم که شرایط رو بهتر کنیم . خدایا تو که هر کاری میکنی ٬ از سر لطف و مرحمتته ٬ کمکش کن تا بتونه قوای درونیش رو جمع کنه تا نا امیدی به سراغش نیاد و خیلی زود مثل قبل تر از صدمه دیدنش بازم بتونه بازی کنه و با امید به زندگیش ادامه بده . کمکم کن تا بتونم کمکش کنم . کمکمون کن ای برترین ...

 

لینک
پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦ - Blue