عید بر عاشقان مبارک باد ..   

حدود یک ماه پیش وقتی داشتم از باشگاه به سمت خونه میومدم ، دیدم که جمع آقایون همسایه ها دور هم جمع شدن و میزگردی راه انداختن واسه خودشون. منم به رسم ادب سلام و علیکی کردم و علیرغم خستگی که داشتم ، تصمیم گرفتم تا چند دقیقه ای پیششون باشم . یکی از سوژه ها ، چراغونی نیمه شعبان بود . من گفتم بعد از اینکه پول تو جیبی ملت هدفمند شده ، دیگه خدا رو خوش نمیاد کلی سیم کشی و لامپای رنگو وارنگ و اسراف . دوستان کلی به من پریدن که جوونی و سر از حکمت چراغونی در نمیاری و آقا به ما نگاه میندازه و ما هم پولشو میدیم و از این حرفا . منم دیگه راجع به این موضوع حرفی نزدم .

از یک هفته پیش شب و روز کوچه معلوم نیست . آقا خیلی بهمون نظر کرده . به اندازه همه چراغای یه ساختمون هفت طبقه ، فقط روی ساختمون خونه ما چراغ و مهتابی نصب شده . شبا انگار زیر پرژکتور با دید مستقیم می خوابم . ( حالا بگذریم از اینکه وقتی هفته پیش داشتم دوش میگرفتم ، آقای سیم کش سرشو کرده توی پنجره حموم و ...) استغفرالله .

از همون یه هفته پیش هر وقت تصمیم گرفتم با قارقارک برم بیرون و کاری انجام بدم ، از کوچه 6 متری تا بزرگراه 4 خطه ، به یکباره با راه بندون مواجه می شدم و وقتی بعد از نیم ساعت به آخر راه بندون میرسدم ، میدیدم که چند نفر شیرینی و شربت به دست ، دارن نظر آقا رو به خودشون جلب میکنن و ملت غیور ایران ( بلانسبت شما البته ) هیچکس دست برادرا رو رد نمیکنه و اتفاقا و دقیقا همون جا پا رو روی ترمز میذاره و تا جرعه آخر از شربت نذری رو توی حلقش فرو نکنه ، پا از روی ترمز بر نمیداره .( مدیون معصومین هستید اگه فکر کنید حتی شیشه قارقارکو پایین کشیده باشم نیشخند)

ساعت 21:00 شنبه شب یه سری حیوون که بویی از انسانیت نبردن ، میریزن و توی خیابون و محله رو شبیه میدون جنگ میکنن. آخه نیمه شعبان شده و آقا بهمون نظر داره . آخه این نورافشانیه!؟ به 110 زنگ میزنم بگم تورو خدا بیاین این احمقا رو از خیابون جمعشون کنید . تا ساعت 21:30 این وضعیت ادامه داره و 110 آزاد نمیشه و بوق اشغالش بهم میگه که یا پلیس خدمتگزار خطهای تلفن رو اشغال کرده و یا اینکه همه مثل من دارن راجع به این نورافشانی بهشون اطلاع  میدن یا اینکه آنقدر امنیت بر جامعه حکمفرماست که نمیشه یه گزارش به پلیس داد بابت این اوضاع !

توی خیابون تا ساعتی از نیمه شب گذشته و پسر ، دخترا مشغول رقص و پایکوبی هستن . بزن و بکوب و تکنو و عربی و باباکرم و اسپانیش...  کارناوالیه واسه خودش . پلیس خدمتگزار ( همون شوالیه های خودمون ) هرهر و کرکر کنان به این صحنه ها نگاه میکنن و انگار بدشون نمیاد یه قر کمری هم این وسط بدن . گویا بهشون تکلیف شده که با مردم کاری نداشته باشن .( بعدها شنیدم که آقایون لباس شخصی در گوشه هایی از شهر مردم نوازی کردن ).

همون آقاهه که توی تلویزیون حرف میزد و بقیه سینه میزدن ، همون حرفا رو میزنه . ولی انگار دور و بریاش دارن دست میزنن. تفاوت اون با این رو هنوز متوجه نشدم . خدا توجه به این بخش رو قسمت من نکنه انشاء الله

دولت خدمتگزار اعلام کرده که مبلغ 6 میلیارد دلار به دولت مظلوم سوریه در دفاع از ملت ظالمش کمک کرده. من که بعید میدونم قبلش کمکی کرده باشه .  وقتی خودم جای ملت ظالم سوریه گذاشتم که پرچم مقدس ما رو آتیش میزدن ، همچین یه حس عجیبی بهم دست میده.

در کل عید جالبی بود. جای همگی خالی . مخصوصا شهدای دفاع مقدس

سرتان سلامت باد

 

لینک
دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳٩٠ - Blue

   بازم مطلب کشدار   

امروز مطلبی رو از آقای ابراهیم نبوی خوندم که مربوط به حدود سه هفته پیش میشه و چندان جدید نیست و همینجا از دوستانی که این مطلب براشون تکراری هستش , به خاطر اینکه منو به باد ناسزا نمیگیرن , صمیمانه قدردانی میکنم.چشمک لازم به ذکر است که درج این مطلب در این بلاگ , نشان تایید یا تکذیب این نوشته نیست و قضاون در این خصوص بعهده خواننده عزیز است . به متن نوشته شده توسط آقای نام برده در " لینک " توجه فرمایید :

لینک
چهارشنبه ٢٢ تیر ،۱۳٩٠ - Blue

       

 

 

یک مقدار تامل!....عقیده شما راجع به مفهوم این تصویر چیه؟

لینک
دوشنبه ٢٠ تیر ،۱۳٩٠ - Blue

       

چند روز پیش یه داستانک خنده دار به دستم رسید که با درد دلهای من همخوانی داشت . پیش خودم گفتم جالبه که بقیه هم توی این مبحث با من باشن و لذتشو ببرن .پیشاپیش از دوستانی که قصه براشون تکراریه ، عذر خواهی میکنم. بریم سراغ قصه خودمون :

یکی نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا توی اتوبان میرفته، یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد! خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه. یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه متور گازیه غیییییژ ازش جلو زد! دیگه پاک قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه. همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!! طرف کم میاره، راهنما میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده بزنه کنار.
خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا تو خدایی! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی از من جلو زدی؟!
موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله ... داداش.... خدا پدرت رو بیامرزه که وایستادی... آخه ... کش شلوارم گیر کرده به آینه بغلت.
نتیجه گیری اخلاقی اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ایی دارند و در سطوح بالای مدیریتی ، اقتصادی و.... قرار دارند ببینید کش شلوارشان به کجا گیر کرده؟

چند سال پیش مدیر پروژه ای بودم که به دلیل تامین جانی حاضر به اسم بردن از پروژه نیستم نیشخند( چون با جیب ملت سر و کار داره و افراد زیادی  در سطح جامعه به دلیل تامین نشدن منافعشون با این پروژه مخالف هستن ) . چند سال بود که کار تحقیقاتی در سطح وسیع راجع به این موضوع انجام شده بود و تنها دلیل اجرایی نشدن پروژه ، عدم تامین بودجه بود.

با تلاشهایی که کردیم ، اجرای پروژه با شرح خدمات بلندبالایی کلید خورد. یکی از بندها راجع به گارانتی سخت افزار ( به مدت 5 سال ) و دیگری مربوط می شد به هزینه تعمیر و نگهداری ( به مدت 1 سال پس از اتمام نصب و راه اندازی ) . در پایان پس از اتمام سقف پرداخت به پیمانکار ، سخت افزار و نرم افزار پروژه به طور کامل به اداره ما تحویل میشد.

گذشت... پس از پرداخت صورت وضعیتهای میلیاردی به پیمانکار ( که البته برادر مدیریت ارشد دستگاه بودن ) و پس از طی  چند ماه از بهره برداری ، پیش قراردادی با موضوع قرارداد تعمیر و نگهداری به ما ارجاع شد !!!

ما با بهت و تعجب تعجبخدمت مدیر رسیدیم و گفتیم که ما پیش بینی لازم رو در قرارداد اولیه کرده و این موضوع در بندهای  فلان و فلام دیده شده که با گارانتی و وارانتی  دیگه نیاز به عقد قرارداد جدید نیست .

مدیر محترم که البته کش شلوارشون به آینه بغل ماشین آقایون گیر کرده ، با خونسردی کامل فرمودند : آها همون قرارداد ... میلیاردی رو میگید!؟ اون موضوع حل شده است و شما هم طی جلسات راجع به این موضوع زیاده گویی نفرمایید.متفکر

نگاه اجمالی به هرم های موجود در دولت خدمتگزار!!! نشون می ده که از پایه تا رأس اهرام مدیریتی به کش شلوارهایی وصل است که انتهایی هم ندارد.

معاون بخش مهندسی پسر بچه ای است که  سابقه چند ساله در س-پ-ا-ه پ-ا-س-د-ا-ر-ا-ن و البته مدرک ایشون در رزومه کاری " دیپلم"!!!تعجب قید شده است ( خواهرزاده مدیریت ارشد هم نیستا ! )

آخه .... حرفام  همه کش داره الان.سر درد آوردم براتون.عذرخواهیناراحت

شادزیید

لینک
پنجشنبه ۱٦ تیر ،۱۳٩٠ - Blue

   سالگشت   

پارسال حدود همین موقع ها بود که رفتیم مسافرت . جای همگی کلا خالی بود. تجربه بی نظیری بود . همه قسمتاش لذت بخش بود. یکی از اون بخشایی که واقعا ازش لذت بردم ، جشن آب بود. صبح زود به قصد جهانگردی ، با شلوارک و آستین رکابی و کوله و عینک آفتابی زدیم وسط خیابونهای شهر . از میدون اصلی و بازار واقعا مدرن شهر و دیدن انواع مارکهای معروف و خیابونهای خلوت شهر عبور کردیم. ساعت حدود 10 صبح بود که دیدیم یه سری نوجوون سطل پر از آب به دست  دنبال هم سن و سالاشون می کنن. یه خورده  متعجب شدیم. حدود 30 دقیقه ای گذشت و همچنین بگی نگی تعداد آدمای سطل به دست و پراکندگی سنیشون گسترش پیدا کرد. ما هم داشتیم سرخوش از اوضاع ، فیلم و عکس می گرفتیم .به پارک و میدون اصلی شهر رسیدیم که یه حوض خیلی بزرگ داشت . دیشب همونجا دو تا بازی از جام جهانی رو دیده و کلی لذت برده بودیم . توی حوض پر از آدم بود . کوچیک و بزرگ ، زن و مرد ، .. همگی خوشحال و شاد و خندون داشتن به همدیگه آبپاشی می کردن . جو شهر پر از شادی و سرخوشی بود . پیرزن از تراس خونه آویزون شده بود و روی رهگذرای پیاده رو آب خالی می کرد و قهقه اش به آسمون می رسید . چند تا گروه سی چهل نفره دیدیم که یه هو می رفتن سراغ مرد و زنی و تا همگی سطل آبو روی سرش خالی نمی کردن ، بی خیال نمی شدن . از توی فروشگاه ها شیلنگ آب بیرون اومده بود و به ملت مهمات می رسوندن . البته خودشون هم قبلش خیس آب شده بودن . ماشینهایی که شیشه اشون پایین بود هم از این نعمت بی نصیب نمی موندن .

تیپ و قیافه امون نشون می داد که از ملیت خودشون نیستیم . به همین خاطر بعد از گذشت حدود 1 ساعت ، هنوز خشک بودیم . اولین حجمه آب نصیب من شد . چند تا پسرک داشتن از سمت مقابل میومدن که یکیشون با تفنگ آب پاش 2 متریش صورت منو هدف گرفت و بعدش رفیقاش که این صحنه رو دیدن ، انگار ضعیف گیر آورده باشن ، همگی به سمت من اومدن و بعدش ...

بچه ها فرار رو بر قرار ترجیح دادن و من مونده بودن تک و تنها بین اون همه وروجک .

خیلی فوق العاده بود . هر لحظه داشت قشنگ تر می شد . چند تا خیابون که جلو تر رفتیم ، مرد جوونی با یه سطل که من تا بحال اون اندازه اش رو ندیده بودم ، جلوی من سبز شد . گفت : آماده ای ؟ گفتم: من دوربین دستمه . گفت : خب دستی که دوربین توشه رو از بدنت دور کن . چون می خوام آب بریزم روت ! منم که دیگه آب از سرم گذشته بود و راه فرار نداشتم ، قبول کردم و ...

هرچی از لذت اون روز و شادی بی حد و حصر مردم اون شهر و پذیرش این موضوع توسط مردم اون شهر بگم ، کم گفتم . توی این حیر و ویر داشتم فکر می کردم که اگه خدای نکرده اینجا بخواد این اتفاق در اسکیل 1:1000000000000 صورت بگیره ، می تونه چه فجایع انسانی و غیر انسانی به بار بیاره . فکر کن خانوم 25 ساله یا آقای 75 ساله دارن میرن و کسی بهشون آب بپاشه و بعدش مردم بهش بخندن !!! اصلا فکر کن خودت داری با آهنگ مورد علاقه ات توی ماشین می ری و یه دفعه ببینی که سرتا پات خیس شده و ماشین خوشگل موشگل قرمزت مثال استخر شده . خداییش چه میکنی اون موقع !؟

تخلیه روانی رو با تمام وجود آّب گرفته ام احساس کردم و تازه فهمیدم آزادی به مفهومی که آقای چ-ی-ت-و-ز می فرمایند " اینجا آزادی نزدیک به مطلق است " یعنی چه !!!!!!؟

لینک
سه‌شنبه ٧ تیر ،۱۳٩٠ - Blue

   کفشهایم   

.دلبسته ی کفشهایم بودم.کفشهایی که یادگار سالهای نوجوانی ام بودند

دلم نمی آمد دورشان بیاندازم .هنوز همان ها را می پوشیدم

.اما کفش ها تنگ بودند و پایم را می زدند

قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم میشد 
سعی می کردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود 

می نشستم و زانوهایم را بغل می گرفتم 

و می گفتم : چقدر همه چیز دردناک است

چقدر خانه ام کوچک است و شهرم و دنیایم

می نشستم و می گفتم : زندگیم بوی ملالت می دهد و تکرا

می نشستم و می گفتم : خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است 

می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم

قدم از قدم بر نمیداشتم.. می گفتم و می گفتم

پارسایی از کنارم رد شد ……

عجب ! پارسا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت

مرا که دید لبخندی زد و گفت : خوشبختی دروغ نیست

اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است

و زیباترین خطر..... از دست دادن

تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای، دنیا برایت کوچک است و زندگیت ملال آور……

.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای

رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم

اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟

پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود

که هر بار از سفر برگشتم تنگ شده بود

 پس هر بار دانستم که قدری بزرگتر شده ام

هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم

تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت

حالا دیگر هیچ کفشی اندازه ی من نیست

وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست

لینک
چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳٩٠ - Blue