اجتماع   

قیمت جهانی طلا به دلایل مختلف متلاطم شد. اتفاقی که در بازار طلای ایران افتاد، اصلا با نوسان جهانی بازار طلا مطابقت نداشت.

تک نرخی کردن قیمت ارز طی هفته های گذشته برای از بین بردن فاصله بین قیمت عرضه شده توسط بانک مرکزی و بازار حرف و حدیثهای زیادی رو ایجاد کرد.

قویترینشم اینه که از بالابردن قیمت ارز توسط بانک مرکزی به میزان 12 درصد ( که خودش نقض قوانین دولتی هستش : میزان تلورانس مجاز 10+- درصدطی هر سال ) درآمدی حدود ده هزار میلیارد تومان ، اونم بدون حساب و کتاب نصیب دولت کرد.

بخشی از پرداخت یارانه های ملت از طریق جیب خودشون تامین شد. جدای از اینکه صنعت کشور طبق معمول زیر پای سیاستهای اشتباه خرد میشه.

این سیاست لو رفته دولت که قیمت رو به میزان متنابهی بالا میبره و بعد از با شعار تثبیت قیمتها ، به مقدار کمی قیمت رو پایین میاره تا هم به نوعی درامدی کسب کرده باشه و هم خودش رو مقتدر جلوه بده دیگه داره خسته کننده میشه.

قراره که زیاده گویی نکنم . اما دلم پر از غمه از جفایی که در حق جامعه داره میشه به اسم خودشون ، به اسم ارزشهاشون ، به اسم مکتب و دین و هویتشون

لینک
یکشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳٩٠ - Blue

   دوست   

ارزش دوستی چقدره !؟

به خاطرش تا کجا باید رفت !؟

شاید یه جواب این باشه که بستگی به نوع ارتباط و مدت زمان و قدر و منزلت رابطه برای طرفین و ... داره.نظر من هم همینه.

چرا من ارتباط خوب زیاد توی زندگیم ندارم !؟ فکر میکنم قوانین ذهنیم مشکل داره . شدم آدمی که نه یک بار ، که هر بار دستش رو توی لونه زنبور میکنه، بدون اینکه یادش باشه که دفعه قبل چوب همین اشتباه رو خورده .

روزای اول دانشگاه بود توی دوره کارشناسی. اولین ورودیای دوره توی ایران بودیم و دانشگاه خیلی سررشته کار رو در اختیار نداشت. دقیقا روز اول دانشگاه با استاد زبان تخصصی بحثم شد و به ایشون گفتم که شما بدون تخصص ، صلاحیت تدریس این درس رو ندارید و به همین راحتی استاد نگون بخت استعفا داد و از دانشگاه رفت و من هم از این بابت اسم و رسمی پیدا کردم ( البته هم در جهت مثبت و هم در جهت منفی قضیه ). با مسؤل آموزش دانشگاه بر سر معرفی استاد رایزنی کردم و ایشون به من گفت که فردی با مشخصات مورد نظر دانشگاه به مرکز معرفی کنم. منم به خاطر دوستیم با مهران گزینه ام رو انتخاب کرده بودم. ولی یادم اومد که گفته بود علاقه ای به تدریس نداره. آرش پسر بدی به نظر نمی رسید و من هم با توجه به اینکه گزینه های دیگه ای روی میزم داشتم، ولی اون رو ترجیح دادم.باهاش تماس گرفتم و گفتم که به شرط اینکه من توس کلاسا شرکت نکنم و نمره ام بیست باشه ، تو رو به دانشگاه معرفی میکنم ( میدونم الان راجع بهم چه فکری میکنید چشمک) اونم از خدا خواسته به هزاران مزیتی که گفتنش زیاده گویی محسوب میشه ، بی چون و چرا گفت که مسعود این چه حرفیه . من کاملا موافقم .این شد که دوست من استاد دانشگاه شد( ایران رابطه ای و نه ایران ضابطه ای چشمک) . بعد از مدتی آرش از سازمان اخراج شد . ترم تموم شد و فصل امتحانات رسید و من درسهای مربوط به آرش رو نخوندم. نمره هام حیرت انگیز بود. 12 و 13 تعجب

خود خوری در حد تیم ملی روستای پایین رودخونه

ترم دوم دوتا نمره دیگه 10 و 11 تعجب. آرش ما با هم وعده کردیم.

با آرش صحبت کردم و به یادش آوردم که ما با هم دوست هستیم . ما با هم وعده کردیم و تو به شرط وارد دانشگاه شدی. تو به واسطه من هزار منفعت کسب کردی که گفتنش اظهر من الشمس هستش و کلی حرف دیگه . به من گفت که من یادم نمیاد که شرطی برای من گذاشته باشی ، و الا قبول نمی کردم ( خب اگه شرط ملقا می شد که دیگه لزومی به تدریس آرش توی دانشگاه نبود ) . می گفت پول زیادی از تدریس گیرش نمیاد و ضمنا جایگاه اجتماعی فوق العاده ای هم نصیبش نشده !!! جل الخالق . گفتم برادر من ، شکر خدا خانواده من خانواده فرهنگیه . توی همون دانشگاهی که درس خوندی ، فامیل من تدریس می کنن. من از زیر و بم کاری که کردم اطلاع دارم. از کارایی که بچه ها برات انجام میدن ، از آرم هایی که به این واسطه گرفتی ، از اینکه به دوس دخترت می گی که استاد دانشگاه هستی ، از اینکه روزمه کاریت به صورت های لایت شده تدریس در دانشگاه رو توی چشم بیننده فرو میکنه ، از اینکه ...

در نهایت با بهونه جلسه کاری از ماشین من پیاده شد و رفت و ادامه صحبت رو به زمانی نامعلوم موکول کرد.

امتحانای ترم سه به پایان رسید . نمره ها 7 و 10 بودن . خدای من .آرش !

اعتراض نوشتم . نمره تبدیل به 9 شده بود. خدا رو شکر . چون اگه بهم 9 نداده بود از دانشگاه اخراج میشدم چشمک ( این شوخی دقیقا اوج خودخوری من بود . چون این نمره ها در کارنامه من ، حدود 2 نمره از معدل کل من رو کم می کرد و این ، به این معنی بود که دیگه شاگرد ممتاز دانشگاه نیستم و حق استفاده از سهمیه رو برای آزمون کارشناسی ارشد از دست میدم ). براش ایمیل نوشتم و بهش گفتم که آرش موضوع درس برای من شوخی نیست. بحث زندگی و اشتغال منه. با من در این ارتباط شوخی نکن. خودم خرت میشم و هر کاری بخوای برات انجام میدم . ولی با زندگی من بازی نکن.

درسم تموم شد و سهمیه دانشجوی ممتاز رو از دست دادم.

آزمون استخدام رسمی به تفکیک مقطع تحصیلی برگزار میشد و من به خاطر یه درس و معرفی به استاد ، مجبور شدم توی مقطع فوق دیپلم شرکت کنم.

نتیجه آزمون این بود : رتبه اول در مقطع کاردانی به لحاط آزمون کتبی.مردود ،به دلیل کسب ننمودن نمره مجاز به خاطر تجرد.

با نمره من میشد توی مقطع کارشناسی ارشد ، مجاز شد. ولی به خاطر..... فوق دیپلم ناراحت

تا اینجای کار اگه جای من بودی چی کار میکردی!؟خیلی فکر کن و توی جواب دادن عجله نکن.

...

بعد از ده سال سابقه کار در بخشهای مختلف سازمان و کسب کلی تجربه تلخ و شیرین و احتمالا پختگی نسبی که در وجود خودم حس می کنم ، از طرف دوستان به مدیریت ارشد پیشنهاد شده که من به کاری که هفت سال پیش انجام می دادم ، برگردم.چون استعداد فراروانی در این علوم آی تی و آِ تی اس دارم و اینچنین و آنچنان تعجب ( به خدا این تعریف نییییییییییییییییییییییییست گریه)

آخه دوست من ، این تعریف شما از بنده ، این حقیر رو هفت سال به عقب بر می گردونه 

چی کار کنم با این دوستای خوبم !؟

یکی به من جواب بده لطفا !!!

لینک
چهارشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳٩٠ - Blue

   دولت نمی هراسد   

کلاس چهارم بودم.صبح بود و داشتیم با علی می رفتیم مدرسه.صدای قرآن میومد.چند روزی بود که توی تلویزیون از بیماری آقای خمینی میگفتن.حدس میزدیم که ایشون به رحمت خدا رفته باشن . ولی اونقدرا هم حدسمون قوی نبود.به حیاط مدرسه که رسیدیم ، بازم صدای قرآن بود.اخبار ساعت 7 صبح " روح خدا به خدا پیوست " .این صدای آقای حیاتی بود . گوینده رادیو و تلویزیون . علی یه گوشه حیاط مدرسه نشست و شروع به گریه کرد.منم ایستاده بالای سر علی شروع کردم به گریه. ناظم مدرسه اعلام کرد که مدرسه تعطیله و بچه ها برن به سمت خونه.وقتی به خونه رسیدم و به مامام و خواهرهام گفتم که امام فوت شده ، صدای گریه و زاری از هر طرف به گوشم رسید. هیچ کس باور نمی کرد. همه خانواده ما دوسش داشتن. یادمه روزایی رو که همه خانواده از پیر و جوون به سمت مصلی و بعدش بهشت زهرا میرفتن، اونم با پای پیاده .وقتی شب به خونه میرسیدن ، خسته و کوفته از راهپیمایی طولانی ، خودشون رو برای فردا و فرداش آماده می کردن. انگار عزیزترین فرد زندگیشون از پیششون رفته.تلویزیون که 2 تا شبکه بیشتر نداشت ، به طور مستقیم از همه قسمتهای مراسم گزارش پخش می کرد.روزای فوق العاده سختی بود. مثل اینکه همه خودشون رو مدیون این مرد می دونستن.روزای سختی بود ....

شنبه بود. 14 خرداد سال 1390 . روزی که بنیانگذار جمهوری اسلامی " روح خدا " به خدا پیوسته بود. باز هم مراسم به طور مستقیم پوشش تلویزیونی داشت. اما همه چیز تغییر کرده بود . مثل من . مثل علی ...

شنیده بودم ختم هاله سحابی ساعت 6 مقابل حسینیه ارشاد برگزار میشه . توی خونه تنها بودم و استفاده صحیح از خونه خالی رو هم بلد نبودم . پس تصمیم گرفتم که برم و یه سر و گوشی آب بدم. سوار بر ماشین ، به سمت حسینیه ارشاد حرکت کردم. ورودی به سه راه ضرابخانه از بزرگراه همت کاملا مسدود بود و طول ترافیک به داخل بزرگراه پس زده بود. از داخل بزرگراه حقانی به سمت میدان کتابی و خیابان رودبار حرکت کردم. تصمیم هوشمندانه ای بود. از ترافیک خبری نبود. ماشین رو گوشه ای پارک کردم و پیاده به سمت خیابان شریعتی حرکت کردم. خانوم میانسالی از توی کوچه به سمت خیابون شریعتی رفته بود تا از اوضاع باخبر بشه. پسرش صدا می زد که مامام بیا توی خونه.توروخدا بیا توو...

وارد خیابون شریعتی شدم و با صحنه فوق العاده ای روبرو شدم که به هیچ وجه فکرش هم به سرم خطور نمی کرد. ماشین نیروی انتظامی به صورت زنجیره به هم پیوسته با رنگهای سبز وو سفید. از بنز گرفته تا پژو 206 . آدمای سبز پوش و مشکی پوش با لباس شخصی و لباس فرم . کوچولو هایی که سنشون حتی به دیپلم هم نمی رسید. تسبیح به دست با ته ریشی که معلوم بود به زور پوستشون رو ترکونده بود.قیافه سیاه پوش ها خیلی جالبتر بود.بعضی ها با عینک آفتابی و ماسک صورت ( حتما واسه اینکه هوای اونجا خیلی آلوده بود ) . بعضی ها انگار از سر دعوا به پای میدون اومده بودن. قیافه داشت فریاد می زد که منو از سر کوچه به سمت حسینیه ارشاد کشوندن. البته داخل هر جمعی خوب و بد هست . اینجا هم همون قانون رو داشت . توی تویوتای استیشن پسر و دختر جوونی نشسته بودن . انگار دستگیر شده بودن . جوونکی رو دست بسته به سمت جلو و تویوتا هل می دادن. از پیاده رو به سمت میرداماد میرفتم و فقط نگاه می کردم. کوچه ها مملو از مأمور !! بود . توی خیابون که دیگه دیدنی بود. چپ و راست ، بالا و پایین ، شمال و جنوب ( شرق و غرب هم برای خالی نبودن عریضه ) آدمای خوب سبز و مشکی با موتور و پیاده و ماشین .

چند تا موتور سوار اومدن توی پیاده رو . باتوم به دست و فریاد زنون که برید کنار . تهدید بود انگار! احساس کردم که آخری خیلی دوس داشت باتومش رو توی بازوی علیل من خرد کنه. دلیلش برای خودش خیلی موجه بود احتمالا ! به خیابون میرداماد که رسیدم ، صحنه جالبتر شد. تویوتای دیگه ای پر از آدمایی که گویا نباید حرفای بد میزدن و حالا که این کار بد رو انجام داده بودن ، باید تنبیه می شدن . حالا دیگه کجاشو از من نپرسید دیگه!!!

به سمت خیابون رودبار اومدم تا به سمت ماشین برم. هرچی که لازم بود ، متوجه شده بودم . توی خیابون رودبار راهپیمایی بود انگار ! ولی هرچی به سمت جلو میرفتم ، اوضاع ترسناک تر می شد . می ترسیدم از اینکه دور و برم خلوت بشه و مثل فیلمهای مستهجن خارجه ای چند نفر از ماشین پیاده بشن و منو بکشن توی ماشین و بریم کهری. ( البته خدای نکرده ) . صدای قلبم رو می شنیدم بس که تند و نا آروم میزد. قدم هام تند تر شد. آخه ارافم دیگه کسی نبود. آخرای خیابون رودبار بود و دیگه قدمهای من شبیه دونده های ماراتون شده بود. هراس از اینکه بپرسن اینجا چی کار می کنی و .... بچه مثبت بودن دردسر داره به خدا

رسیدم به ماشین و انگار که دزدی کرده باشم و از دست پلیس امنیت جان و مال مردم فرار کنم ، پا روی پدال گاز گذاشتم . از پارک کوروش به سمت شمال به مقصد بزرگراه همت حرکت کردم . اوووووووووووووووووووووووووووووووووه اینجا هم آدمای سبز و مشکی بودن ...

سایت تابناک نوشته بود که برخلاف گفته و شنیده ها ، هاله سحابی  در مجلس ترحیم عزت ا... سحابی ( پدر گرامش) " نه " در اثر حمله افراد ناشناس ، بلکه به دلیل سکته قلبی در گذشت .

ایییییییییینهمه حقوق . مزایا و بنزین و پول بیت المال برای فرد محترمی که در اثر سکته قلبی به خدا پیوسته است و البته به پدر بزرگوارش!!!...

شاید سر کوچه برای مشکی پوشایی که به حتک حرمت مردم عادت کردن ، بهتر بود. شاید مراسم بزرگداشت آقای خمینی که روزی اشکهای پاک بچه گونه ام رو نثارش کرده بودم ، جای بهتری بود برای هزاران هزار سزینه پوشانی که از بیت المال ارتزاق می کنن.

گفته های حتما ناموثق میگن که یه پنجه بوکس که حتما توی دست یه آقای سیاه پوش نبوده  به پهلوی هاله سحابی برخورد کرده و ایشون رو به سوی پدر عزیزش رهنمون کرده . زیر نور نورافکن و با تدابیر امنیتی اصلا شدید هم دفن شده !

داستان تکراری بود . نه !؟ انگار بارها و بارها توی روضه معصومین راجع به پهلوی ضرب خورده و تدفین در نیمه شب شنیده بودیم . حافظان دین و مذهب ما رو باش . تاریخ سازی رو باش.

خدا جون خیلی دوست دارم . ولی باز هم از اسم و رسمت داره سوء استفاده میشه و میلیونها آدم بی گناه به دلیل نداشتن حق انتخاب ، دارن خرد میشن .

خدا جون تو که انتهای قدرت و زور و البته دموکراسی هستی ، ممکنه بگی که حفظ قدرتت چقدر برات اهمیت داره و اصلا اگه کسی مثل من که کلا دیرفهمه ، اگه بهت اعتراض کنه و ازت انتظار حرکت اصلاحی داشته باشه ، باهاش چی کار .............

آه ، تیر غیب توسط مردان سیاه پوش خداییت بر سرم نازل شد !!!

لینک
دوشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳٩٠ - Blue