تعارض..   

صبح روز چهارشنبه مصادف با تولد عرشیا ، راس ساعت 7.30 صبح و هنگام خروج از منزل به سمت محل کار ، صدای گوشی در اومد . وقتی داشتم صدای اخطار رو قطع میکردم ، دیدم که اعلام روز تولد مسعود رو داره بهم یادآورری میکنه . مسعود !؟ اون که روز تولدش امروز نیست ! پس چرا داره اخطار میده !؟ صدای گوشی رو قطع کردم و تا محل کار به این موضوع فکر میکردم که چه مشکلی میتونه واسه گوشی پیش اومده باشه که اخطار نادرست میده !!! توی محل کار همه بخشهای گوشی رو مجددا بررسی کردم و مشکلی یافت نشد . ساعت 8.15 به سمت منطقه 19 رفتیم که بازدید دوره ای رو انجام بدیم . توی مسیر ، مجید زنگ زد ... پرسید واسه مسعود اتفاقی افتاده ؟ گفتم نه ، چطور مگه !؟ گفت که باهاش تماس گرفتن و گفتن که مسعود فوت شده !!!! چی !؟؟؟؟؟ حتما اشتباه شده !!! از همون شایعه های همیشگی که واسه همه ما می سازن .... از اونایی که وقتی 20 دقیقه دیرتر از خواب بیدار میشی و وقتی میرسی محل کار ، همه ازت میپرسن خوبی؟ اتفاقی افتاده !؟ ..... از همون بازیهای همیشگیه ....

تعداد زنگها بیشتر میشه و همه ازم سوال میپرسن راجع به مسعود .... دیگه دارم نگران میشم .... منطقه 19 و بازدید و این مزخرفات برام معنی نداره . دلم آشوبه ... به فرزاد میگم برو سمت شهرک غرب ... مستقیم به سمت خونه اش .... توی مسیر ، آمار بیمارستان و خونه و هرجا که میتونه به این شایعه مربوط باشه رو میپرسم .... با کلی اضطراب نزدیک خونه اش میشم ... رضا بیرون منزل ایستاده و منتظره که من برسم ... گریه میکنه ... میگه مهندس دیدی چی شد ؟؟؟؟ ضربان قلبم هی تندتر میزنه ... دیگه داره قلبم میاد توی دهنم ... این چی میگه ؟ از در وارد میشم ... پله ها رو با سرعت بالا میرم .... خانومش گوشه ای از خونه نشسته و گریه میکنه .... برادرش یه گوشه دیگه اشک میریزه ... چند تا از بچه ها زودتر از من رسیدن و مبهوت و اشک ریزان به سمت من میان و میگن مهندس ببین چه بلایی سرمون اومد !!!

مثل کابوس میمونه این لحظه ها ! آخه مگه چند سالش بود ؟ بچه هاش چی میشن ؟ آخه دختر 7 ساله از این موضوع چه درکی داره ؟ خانواده ..... 

....

من باید برم  برای عروسی علیرضا آماده شم...شب عروسی برادرزاده است .... پیوندتان مبارک ...

لینک
سه‌شنبه ۱۳ مهر ،۱۳٩٥ - Blue

   چقدر قشنگه ، وقتی حس میکنی هنوز هستی !!!   

نمیدونم کی ! نمیدونم چجوری ! نمیدونم به چه بهانه ای ! 

حس بی نظیریه وقتی روز جمعه ای نشسته ای و یه سر به ایمیلت میزنی و یه ایمیل میبینی که توش یه دوست قدیمی ازت خبر گرفته و از گفته که هرازگاهی به یادت میوفته و نشونی ازت میگیره ! 

توی این روزها که شنیدن خبر خوب و انرژیک، حکم خواب و رویا رو پیدا کرده ... حس بینظیری بود رفیق . دمت گرم و تنت سالم ...

لینک
یکشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳٩٥ - Blue

   قطعه گمشده   

آدم همیشه دنبال قطعه ای گم شده است،
هیچ آدمی را نمی توان یافت که قطعه خود را جستجو نکند
فقط نوع قطعه هاست که فرق می کند، یکی به دنبال دوستی است
دیگری در پی عشق؛ یکی مراد می جوید و یکی مرید
یکی همراه می خواهد و دیگری شریک زندگی، یکی هم قطعه ای اسباب بازی
به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود یا دست کم بدون آرزوی یافتن آن نمی تواند زندگی کند
گستره این آرزو به اندازة زندگی آدم است و آرزوهای آدم هرگز نابود نمی شوند
بلکه تغییر موضوع می دهند. حتی آن که نمی خواهد آرزویی داشته باشد
آن که آرزویش را از کف داده است
آنکه ایمان خود را به آرزویش از دست داده است
تمامی تلاشش باز برای گریز از تنهایی است
 عشق، رفاقت، شهرت طلبی ... همه به خاطر هراس از تنها ماندن است
وشاید قوی ترین جذابیت وصال در همین باشد
که آدمی در هنگام وصال هرگز گمان نمی برد که روزی تنها خواهد ماند
تو گاهی خیال می کنی گمشده خود را باز یافته ای
اما بسیار زود درمی یابی که این بازیافته ات قدری بزرگتر از بخش گمشده توست
یا قدری کوچکتر
گاهی او را می یابی و مدت کوتاهی در خوشبختی رسیدن به او به سر می بری و
اما گاه او رشد می کند و از خلاء تو یا حتی خود تو بزرگتر می شود و دیگر در درونت نمی گنجد
آن گاه او بدل به قطعه گم شده یک نفر دیگر می شود و
تو را برای جستن دایره خود ترک می کند
 
گاه نیز تو بزرگ می شوی و
او کوچک باقی می ماند و روزی ناگهان درمی یابی که (او) قطعه گم شده ی تو نبود
 
 
گاهی هم (او) را می یابی و این بار از ترس آنکه مبادا از دست تو لیز بخورد و برود
سفت نگهش می داری ، دو دستی به او می چسبی و
ناگهان گمشده تو زیر بار این فشار خرد و له می شود
و سرانجام نیز از دست می دهی اش
احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن
تنها می مانی
گاه ته دلت حتی می ترسی که قطعه گم شده ات را پیدا کنی
که مبادا دوباره گمش کنی
همیشه آن کس که بیشتر دوست دارد، ضعیف تر است و بیشتر رنج می برد
و همین ضعف است که احساس بی ثباتی به آدم می بخشد
زیراآدم تمامیت خود را منوط به چیزی می کند که ثباتی ندارد
ما همواره خود را قطعه هایی گم شده حس می کنیم. ما همواره در انتظار نشسته ایم؛
درانتظار کسی که از راه برسد و ما را با خود ببرد، که بیاید و ما را کامل کند
بدون او ما همواره خود را گمشده و تنها و ناقص حس می کنیم
برخی از ما شاید برای همیشه در انتظار (او) بمانیم و بنشینیم و بپوسیم
برخی از ما ، دیروز، امروز و هر روز قطعه هایی گمشده بوده ایم
گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند
 
گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند
برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند
همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند ، اما ما دوستشان نداریم
به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم
اما آنانی را که دوست می داریم همواره گم می کنیم
و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم
برخی رابطه ها ظریفند ، به طوری که به کوچکترین نسیمی می شکنند
و برخی رابطه ها چنان زمختند که روح ما را زخمی می کنند
برخی بیش از اندازه، قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و
روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است
که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد
برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُرکنیم
برخی هرگز ما را نمی بینند ونمی یابند و برخی دیگر
بیش از اندازه به ما خیره می شوند
بعضی وقت ها هم بعضی ها توی زندگی تو راه می یابند
اما هیچ گاه تو را نمی فهمند
مثل شمع کوچکی که راهت را کمی روشن کرده است ولی
دستت را سوزانده است
گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم
گاه برای یافتن (او) به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم
و همه چیز را به کف می آوریم و اما (او) را از کف می دهیم
گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد
زیرا تو او را کامل نمی کنی
تو قطعه گمشده او نیستی
تو قدرت تملک او را نداری
گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند
و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی
بی نیاز از قطعه های گم شده 
او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی
راه بیفتی ، حرکت کنی
او به تو می آموزد و تو را ترک می کند
اما پیش از خداحافظی می گوید: شاید روزی به هم برسیم
می گوید و می رود
و آغاز راه برایت دشوار است
این آغاز، این زایش،‌ برایت سخت دردناک است
وداع با دوران کودکی دردناک است،‌کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست
و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی ومی روی
و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود
اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی
از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی
و تنها
بروی و بروی و بروی
لینک
شنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳٩۳ - Blue

   چرا آینده مان را باور نمی کنیم؟   

مردم در هر مرحله از زندگی تصمیم هایی می گیرند که بر زندگی و شخصیت آینده آن ها تاثیر  قابل توجه و عمیقی دارد .اما زمانی که در نهایت به افراد مورد نظر خود بدل میشوند، هیچگاه  از رسیدن به آن مقصد هیجان و شوق بسیار ندارند. جوانان پس از رسیدن به  بزرگسالی برای از بین بردن طرح های خالکوبی روی نقاط مختلف بدنشان پول می پردازند، درحالیکه همین افراد در دوران نوجوانی برای خالکوبی هزینه پرداخته بودند. افراد میانسال برای جدایی از افرادی شتاب به خرج می دهند که برای بستن  پیمان زناشویی با آن ها عجله کرده بودند و سالمندان برای از دست دادن وزنی تلاش می کنند که در دوران میانسالی در رستوران ها اضافه کرده بودند

 به چه دلیل مردم تصمیم هایی می گیرند که بعدها در آینده از آن ها پشیمان شوند. یک احتمال این است مردم درک و تصور نادرستی از ویژگی ها و شخصیت آینده مورد نظر خود دارند. زمان نیروی قدرتمندی است که اولویت های افراد را متحول می کند، به ارزش های آن ها شکل جدیدی می بخشد و شخصیت ها و ویژگی های آن ها را تغییر میدهد . به نظر ما، مردم اغلب عظمت و عمق این تغییرات را دست کم می گیرند. به عبارت دیگر، ممکن است افراد اعتقاد داشته باشند که ویژگی های امروز آن ها تقریباً با شخصیت فردای آن ها یکسان خواهد بود، گرچه دیگر آن فردی نیستند که دیروز بوده اند. ما در مطالعاتی که انجام داده ایم، ثابت کردیم که انتظار افراد این است که با وجودی که در گذشته بسیار تغییر کرده اند اما در آینده شاهد تغییر اندکی در شخصیت خود خواهند بود.چنین تمایلی شیوه تصمیم گیری آن ها را شکل می دهد . ما این تمایل برای کم اهمیت جلوه دادن عظمت و عمق تغییرات آینده را «پایان توهم تاریخ» می نامیم.

 ما با گردآوری یافته های شش تحقیق از بیش از ١٩ هزار شرکت کننده شواهد همگون و سازگاری یافتیم مبنی بر این که افراد، میزان تغییرات خود در آینده را دست کم میگیرند. همین رویکرد سبب می شود که تصمیم هایی بگیرند که در حد مطلوب نیستند. با وجودی که این داده ها نمی توانند علت پایان توهم تاریخ را به ما بنمایانند، اما دو گزینه محتمل است: اول این که بیشتر افرادی که معتقدند شخصیت جذاب دارند و اولویت هایشان را خردمندانه انتخاب کرده اند و به وضعیت عالی رسیده اند، برای در نظر گرفتن تصور تغییر مردد به نظر می رسند. مردم همچنین دوست دارند تصور کنند که خیلی خوب خود را می شناسند . احتمال تغییر در آینده این ایمان را متزلزل می کند و آن را در معرض تهدید قرار می دهد. خلاصه این که تمایل افراد این  که تصور مثبتی در مورد خود داشته باشند .آنان با داشتن چنین دیدگاه و رویکردی احساس امنیت می کنند و پایان توهم تاریخ می تواند به آن ها کمک کند  به این اهداف هایشان  دست بیابند.

 دوم این که حداقل یک تفاوت مهم و عمده بین مراحل شناختی وجود دارد که سبب میشود مردم، در زمان به آینده و به گذشته سفر کنند. چشم انداز (به آینده) روندی سازنده و نگاه قهقرایی یک روند ترمیمی است و ساخت چیزهای جدید معمولاً دشوارتر از بازسازی ساختارهای قدیمی است. این امر به این دلیل از اهمیت برخوردار است که افراد اغلب از راحت بودن یادآوری خاطرات و یا تصور آن ها استنتاج می کنند. اگر افراد تصور شیوه هایی را که ارزش ها، رفتار و ویژگی ها و اولویت هایشان در آینده تغییر خواهند کرد را دشوار بیابند، احتمال دارد دشواری تصور و تجسم تغییر فردی را با عدم احتمال خود تغییر اشتباه بگیرند.

 با وجودی که عمق و عظمت ایده پایان توهم تاریخ در برخی از تحقیقات ما برای جوانان گسترده تر از افراد سالمند بود، اما شواهد آن در هر مرحله از زندگی بزرگسالان که ما مورد تحلیل قرار دادیم، مشهود بود. به نظر می رسید که هم نوجوانان و هم پدر بزرگ و مادربزرگ ها معتقد بودند که سرعت تغییر فردی به طور قابل توجهی کند شده است و به تازگی به افرادی بدل شده اند که احتمالاً تا آخر عمر بی تغییر و ساکن باقی خواهند ماند. به نظر می رسد تاریخ همیشه امروز به پایان می رسد.

 

یادداشت فوق ترجمه برگرفته ای از وبلاگ دریک بوندز است که روز ٨ ژانویه 2013 منتشر شده است.

لینک
سه‌شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳٩۱ - Blue

   آرزویم این است ...   

پیرمرد به گفته خودش 88 ساله است . در بدو ورود به منزل ، اسپری آبی رنگی که به دست داشت توجهم رو به خودش جلب کرد. دلیلش این بود که مامان از اسپری استفاده میکنه که بیشتر برای ناراحتی های تنفسی کاربرد داره .

طبق عادت همیشگی که به سن و سال آدما کار ندارم و همیشه یه جورایی معرکه ساز خانواده و حومه هستم ، شروع کردم به سر و کله زدن با پیرمرد ...

وقتی شروع به حرف زدن با اون لهجه یزدی کرد ، تازه متوجه شدم که خیلی با انرژی تر از ظاهرشه ! میگفت وقتی که 15 سال بیشتر نداشت ، به اصرار خانواده با دختر عمه اش ازدواج کرد که ایشون هم تقریبا هم سن و سالش بود . می گفت که پدرش تاجر بوده و بیشتر عمرش رو در هندوستان میگذرونده و هر وقت که به یزد میومده ، نتیجه اش یه بچه برای زنش میشده و .... تا دفعه بعد ... و قصه اینگونه ادامه داشته !

میگفت که وقتی به پدرم گفتم که بابا من فقط 15 سالمه و هنوز نه کاری دارم و نه خانه ای و نه مایملک ، پدر بهم گفت که همشو به دست میاری و اینقد سر من غر نزن . برو زندگی کن . در نهایت با صد تومن پول ، پسر رو از خونه بیرون میکنه ! پسر که از زندگی چیز زیادی نمیدونسته ، در نبود پدر به خونه بر میگرده و یه روز که از قضا توی حیاط خونه در حال بازی کردن با برادر ، خواهرهاش بوده ، عروس خونواده میاد و دستشو میگیره و بهش میگه بیا بریم ،  من یه خونه مناسب برامون پیدا کردم !

زوج نوجوون کوچه به کوچه و دست در دست میرن تا میرسن به خونه ای که کنج حیاطش اتاق کوچیکی بود . دخترک میگه که بیا ، من با صاحب خونه صحبت کردم و اتاق رو به مبلغ پایینی برامون گرفتم . پیرمرد میگه من که خجالت کشیده بودم از اتفاقی که برام حادث شده بود ، رفتم که کار پیدا کنم . شب که شد ، خسته و بی نتیجه به خونه برگشتم . دخترک بهم گفت که توی اسباب ناچیز خونه ، مقداری نخ پیدا کردم . شاید بشه باهاش پارچه بافت . فردا صبح  که از خونه بیرون رفتم ، انتظار نداشتم که در برگشت ، با اون صحنه عجیب مواجه بشم . گوشه اتاق ، دستگاه دستی پارچه بافی بود که دخترک اجاره کرده بود و داشت باهاش کار میکرد . کمتر از یک شبانه روز کار بی وقفه ، نتیجه اش چیزی نزدیک به 30 متر پارچه بود که همه اش با تلاش دخترک به نتیجه رسیده بود. پیرمرد میگه در یک ماه تونستیم 15 دستگاه پارچه بافی اجاره کنیم و من توی 15 سالگی و در مدت کوتاهی اوستا کار شده بودم و دهها کارگر داشتم . چند وقت بعد ، خانوم خونه میگه که برادر بزرگش با وجود زن و فرزند ، بیکاره و بد نیست اگه به عنوان کارگر به کارگاهمون بیاد و روزی کسب کنه . پسرک با توجه به سن و سال بالاتر برادر خانومش ، علی رغم احساس شرم و حیا و خجالت ، در نهایت پیشنهاد رو می پذیره .

روزها و ماهها و سالها به تدبیر زن و تلاش هر دو سپری میشه و خدا روزی زوج رو چندافزون میکنه . پیرمرد از روزایی میگه که به تهرون میان و از کار کردن در بازار تهران و خرید مغازه و فرش فروشی و تجارت میگه ...

اون روزی که داماد 44 ساله اش توی قصابی سکته میکنه و 7 تا نوه قد و نیم قد با دختر غم دیده پیرمرد رو تنها میذاره و میمره ، برای پیرمرد ، آغاز داستان دیگه ایه !

میگه روزی بچه ها توی قصابی بود و واسه همین باید مغازه کار میکرد . واسه همین صبح به صبح کرکره قصابی رو بالا میکشیدم و ساتور و چاقو به دست ، به مردم گوشت میفروختم . اگه مشتری رو میدیدم که نزدیک حجره فرش فروشی میشه ( که البته روبروی قصابی هم بود ) به حجره میرفتم و هر دو کار رو به پیش می بردم ...

روزگار اینگونه میگذشت و زوج قدیمی که الان پا به سن گذاشته بودن ، تواناییهاشون رو تحلیل رفته میبینن . ولی مسئولیتها همچنان پابرجاست ...

زن ناگهان بدحال میشه و به بیمارستان میره . دکتر از پیرمرد میپرسه که شما چه نسبتی با ایشون دارید . و مرد قرص و محکم میگه که من دوستشم و اون بهترین دوستمه . دکتر بعد از مدتی سکوت میگه که با پیرزن مدارا کنید که چند ماهی بیشتر مهمونتون نیست . پیرمرد هرچی دست و پا میزنه ، بی فایده است و بعد از کمتر از سه ماه ، پیرمرد تنها میشه .

حالا که اوضاع تغییر کرده . پیرمرد میگه چند سال از فوت عزیزم گذشته بود که مجبور شدم به انبار خونه برم . دیدم که این زن برای مدتها ، اندوخته قابل نگهداری توی انبار گذاشته . میگه در عجبم که این زن چطور میتونست این همه فداکار ، یار ، غمخوار ، زن ، شریک ، دوست ، همسر ، مادر ، سیاستمدار ، اقتصاددان  و .... باشه .

پیرمرد میگه هنوز جاش توی همه جای خونه ، خالیه . علی رغم پیشنهاداتی که از طرف بچه ها بهم میرسه که فلانی و فلانی و فلانی می خوان که زنت باشن و دیگه نیاز به نگهداری داری و هزار بهونه دیگه ، هرگز نمیتونم به خودم اجازه بدم که به جز اون خدابیامرز به کسی فکر کنم ...

... و مدتها از اون روز میگذره و من همچنان این داستان رو برای خودم تکرار میکنم و تکرار ...! که چطور ممکنه این حقیقت، در این دنیای اینگونه !؟

لینک
دوشنبه ٢٠ آذر ،۱۳٩۱ - Blue

   نوروز 1391   

صبح روز اول فروردین ، مطابق معمول هر روز بعد از بیدار شدن از خواب ، به سمت دوش رهسپارشدم. مامان همچنان خوابیده بود و چند دقیقه ای به تحویل سال نو باقی مونده بود .
دلم نیومد بیدارش کنم . وقتی ار رختکن بیرون اومدم ، دود غلیظی سراسر خونه رو پوشونده بود و از مامان خبری نبود . سراسیمه توی اتاق ها و آشپزخونه رو گشتم تا مامان رو پیدا کنم . توی حیاط دیدمش که با خیال آسوده مشغول آب دادن به گلها و درختها بود . منم که خیالم راحت تر شده بود ، توی خونه به دنبال منبع دود گشتم . آخر اتاق پذیرایی ، مامان عود روشن کرده بود . خاکستر عود ریخته بود روی تراشه های چوب که زیر هفت سین قرار داشت و بیشتر برای خوشگل نمایی مصرف شده بود . تراشه ها آتیش گرفته بود و هفت سین و متعلقات و میز رو با خودش دود کرده بود . وقتی به صحنه نزدیک شدم ، پرده اتاق هم پتانسیل دود شدن رو داشت . به سرعت هفت سین رو با میز از اتاق بیرون آوردم و خاکستر روی فرش رو با عجله جمع کردم . فرش هم سوخته بود . درها رو باز کردم تا دود از خونه بیرون بره . وقتی مامان از حیاط وارد خونه شد ، تازه به خودش اومد و شوکه شد . بهش گفتم همونجا روی مبل بشین و سر و صدا نکن و اجازه بده من توی چند دقیقه باقیمونده اوضاع رو سر و سامون بدم . خلاصه با حوله خیس و بازکردن در و پنجره و جاروی دستی و برقی و خوشبو کننده هوا و هرچی که به ذهنم می رسید ، شرایط رو برای پذیرایی مهمونای چند لحظه بعد آماده کردم . وقتی برادرم و خانواده اش حدود ساعت 9 وارد خونه شدن ، هیچ اثری از اونچه که تا نیم ساعت پیش دیده میشد ، وجود نداشت . با اینکه به مامان گفته بودم که صدای این موضوع رو در نیاره ، ولی با آب و تاب فراوان برای چند تا مهمون اول تعریف کرد . با تلاشهای بنده حقیر ، موفق شدم که روند دهن به دهن شدن اتفاق اخیر رو متوقف کنم . ولی روز خاطره انگیز ناکی به وجود آمد که باعث شد لطف خدا رو بیشتر احساس کنم و یادآوری بشه که احترام به بزرگتر حتی وقتی که این چنین اتفاقاتی رخ میده ، واجب الوجوب هستش . خدایا شکرت به خاطر نوروز پیروزی که در کنار عزیزانم نصیبم کرده ای .

لینک
یکشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - Blue

   کیش آیلند   

از چند سال پیش هر وقت خواهر و برادر ها در کنار همدیگه جمع می شدیم ، حرف از سفر به کیش به صورت دست جمعی به میون میومد و کلی برنامه ریزی واسه سفر طی چند ماه آینده انجام می دادیم . ولی هر دفعه یه مساله ای باعث می شد تا برنامه حذف بشه.

حدود دو هفته پیش به صورت خیلی اتفاقی مقدمات سفرم به کیش مهیا شد . با توجه به حساسیتی که نسبت به هتل محل اقامت داشتم ، سعی کردم که شرایط مناسبی رو فراهم کنم . اما شرایط به صورتی پیش میرفت که هر لحظه من رو از خواسته ام راجع به هتل با اسم و رسم ، دور و دورتر میکرد . در نهایت هتل شباویز که بیشتر به ویلاهای شمال می موند تا هتل ، محل شب مانی ما در کیش شد. در این سفر فقط میثم همراهم بود . با مرخصی که از پادگان گرفته بود ، برای اون هم تعطیلات خوبی شروع شده بود .

از کیفیت پرواز و اینا که بگذریم ، هوا بسیار خوب بود . هموطنان اصفهانی هم مهمان همون هتل بودند . باد بهاری و ساحل آروم و غروب دل انگیز و ... همه و همه خبر شروع یک سفر خوب رو می دادن. آب آروم و شفاف با ماهیهای رنگ ووارنگ و تند و تیز خلیج فارس ،صحنه های خوشگلی رو بوجود آورده بود .

بعد از استراحت کوتاه در اقامتگاه ، به سمت شهر روان شدیم . دیگه هوا گرگ و میش شده بود و مردم از خونه هاشون بیرون اومده بودن .ولی خیلی شلوغ نبود . یعنی در کل شلوغ نبود . گشت و گذار توی مجتمع های تجاری و کوچه به کوچه به دنبال خرید اعتبار اینترنت بیسیم توی جزیره که در نهایت هم به شکست منجر شد.

اسکله تفریحی اولین جایی بود که رفتیم ( بعد از مراکز تجاری ) . خیلی عالی بود . هوا به جو ورزشگاه خیلی کمک فرموده بود . من و میثم و اندک ماهیگیرهای قلاب به دست و شکار هشت پا و ماهیها ی تیز و فرز و چند تایی هم ملت دو به دو و ... بعدشم که شب و شکم و داستانای خودش ..

فرداش هم که بولینگ و بیلیارد و غواصی و کشتی آکواریومی و .... آخ که چه خوش خوشانمان گردید! در واقع جای همه دوستان و آشنایان و فک و فامیل به خیر و خوشی و خالی ..

فردا روز هم که از دیشبش آغاز گردیده بود ، با اجاره خودروی لوکس ، اون هم به تعداد دو عدد طی دو روز مجزا به گشت و گذار و بازدید از مراکز تفریحی و تاریخی و سیاسی و اقتصادی ، از قبیل آب انبار و شهر حریره و درخت سبز و کلبه حور و کشتی یونانی و کاریز زیبا و خلاصه هر آنچه در مغز بگنجد ، گذشت.

طی سه روز روزگارخوش و خرمی سپری شد که همه را مدیون دوستی هستم که مرا به کیش قلقلک داد و خود در ابتدای راه و پس از اطمینان از راه اندازی بنده حقیر ،پشتم را خالی کرده و مرا تنها گذاشت .

جای همگی عزیزان در چنین سفرهایی همیشه سبز می نماید .راستی هیچ خریدی هم نداشتیم . چون که هیچ خانومی باهامون نبود که وقتمون رو بابت گشت های تجارتی بگیره نیشخند چشمک

 

لینک
یکشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳٩٠ - Blue

   تفاوت مدیران در اینجا و اونجا !   

ابتدای عرایضم رو با یک نوشته جالب و تفکر برانگیز آغاز میکنم :

اروپا:موفقیت مدیر بر اساس پیشرفت مجموعه تحت مدیریتش سنجیده می‌شود
ایران: موفقیت مدیر سنجیده نمی‌شود، خود مدیر بودن نشانه موفقیت است

اروپا: مدیران بعضی وقتها استعفا می‌دهند
ایران: عشق به خدمت مانع از استعفا می‌شود

اروپا:افراد از مشاغل پایین شروع می‌کنند و به تدریج ممکن است مدیر شوند
ایران: افراد مادرزادی مدیر هستند و اولین شغلشان در بیست سالگی مدیریت بزرگترین‌های کشور است

اروپا:برای یک پست مدیریت، دنبال مدیر می‌گردند
ایران: برای یک فرد، دنبال پست مدیریت می‌گردند و در صورت لزوم این پست ساخته می‌شود

اروپا:یک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدیر شود
ایران: یک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حالیکه مدیرش سه بار عوض شده

اروپا: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مدیریت می‌کنند
ایران: اگر بخواهند از کسی هیچ استفاده‌ای نکنند، او را مشاور مدیریت می‌کنند

اروپا: اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی می‌کند و حتی ممکن است محاکمه شود
ایران: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدیر می‌شود و پست مدیریت جدید می‌گیرد

اروپا: مدیران به صورت مستقل استخدام و برکنار می‌شوند، ولی به صورت گروهی و هماهنگ کار می‌کنند
ایران: مدیران به صورت مستقل و غیرهماهنگ کارمی‌کنند، ولی به صورت گروهی استخدام و برکنار می‌شوند

اروپا: برای استخدام مدیر، در روزنامه آگهی می‌دهند و با برخی مصاحبه می‌کنند
ایران: برای استخدام مدیر، به فرد مورد نظر تلفن می‌کنند

اروپا: زمان پایان کار یک مدیر و شروع کار مدیر بعدی از قبل مشخص است
ایران: مدیران در همان روز حکم مدیریت یا برکناریشان را می‌گیرند

اروپا: همه می‌دانند درآمد قانونی یک مدیر زیاد است
ایران: مدیران انسان‌های ساده زیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد

اروپا: برای مدیریت، سابقه کار مفید و لیاقت لازم است
ایران: برای مدیریت، مورد اعتماد بودن کفایت می‌کند

اروپا: مدیر فعال‌ترین فرد سازمان است با مشغله فراوان
ایران: مدیر کم کارترین فرد سازمان است با مشاغل فراوان

و اما اصل داستان :صبح روز شنبه به دلیل تنبلی ، با تاخیر به اداره رفتم . قبل از رسیدن به اداره ، مدیر گرامی با من تماس گرفت و گفت که داره میره بیرون و من زودتر خودم رو به اداره برسونم . وقتی به اداره رسیدم و کارتابلم رو باز کردم ، با نوشته عجیبی مواجه شدم که باعث شد تا فشارم بالا بره و طی یک حرکت ایضایی به سمت دفتر قائم مقام اداره برم و پرینت دستور رو روی میزش بذارم و ...

مساله اینطور بود که راجع به یه پیگیری معمولی ، دستور طوری بود که انگار برای یه کارآموز دبیرستانی که هیچ اطلاعی از کار و گردش کاری و قانون نداره ، آموزش گام به گام به صورت کتبی نوشته بود .

در نهایت منم در جواب نوشتم که با کمال ادب و احترام ، اونچه که برای من نوشته شده در شا’ن و منزلت من نیست و بهتره که اونچه رو که راجع به مراتب اداری و موارد اینچنینی نمی دونید ، در کلاسهای آیین نگارش یاد بگیرید .

صبح روز یکشنبه قائم مقام اداره صدام زد و گفت که از طرف افرادی که چنین اشتباهی رو مرتکب شدن و به خاطر بی شعوریشون از من عذرخواهی میکنه و همچنین ازم خواست که اینقدر حساس نباشم که منم در جواب گفتم که سعی میکنم که ظرفیتم رو بالاتر ببرم و این بود داستان و ماجرا ...

ای کاش فردی که به یه کرسی تکیه میزد ، به همون اندازه ادب و فرهنگ و شعور و شخصیت و ... ش هم ارتقا پیدا میکرد تا به این اندازه شاهد بی کفایتی و بی لیاقتی و بی ... در جامعه نباشیم .

ای کاش ... 

لینک
سه‌شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳٩٠ - Blue

   مفسر بازار   

بعد از انتفاع کامل دولت از بازار بی سر و سامان سکه و ارز ، آقایون لطف کردن و دیشب در بخش گفتگوی خبری شبکه دو ، به وزیر ! اقتصاد اجازه دادن که بیاد و مزخرفاتش رو تحویل ملت بده . مردی که بی لیاقتیش خیلی قبل تر به اثبات رسیده بود .

ایشان در بخشی از مزخرفاتی که بیان می کردن ، اظهار داشتن که بر فرض که تیم اقتصادی دولت چند روز تاخیر داشته و اشتباه کرده باشه !!!!! مرتیکه خائن ، این دلیل برای بی ثباتی اقتصاد جامعه است که میاری!؟ ؟؟؟؟؟ مردم باید فرض رو بر این بذارن که شما با تاخیر ، عکس العمل نشون میدید!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

بعد از اینکه ایشون فرضشون رو بیان کردن ، بهانه جالبتری آوردن که به وضوح ، نبوغ دولت رو به نمایش گذاشت !!! ایشون فرمودن که تعدادی افراد شناخته شده با تعدادی پیامک و همینطور سایتها و رسانه هایی که ایشون فقط ازش خبر داشتن (mesghal) موجب ایجاد جو متشنج بازار شدن !!!!!

تعداد صرافی های ارز در داخل کشور برای مردم مشخص هستش . درگاههای ورود ارز به بازار هم مشخص تر . آخه دولتی که ادعای منم منمش تا کهکشانها رسیده و رسانه های موجود در طبقه ششم آسمون هم راجع به اعتماد به سقفش می نویسن و میگن ، ندانسته و نخواسته تن به چنین اتفاقاتی میده یا فقط بلده حرف بزنه و در عمل خبری نیست !؟ یا اینکه می دونه و اجازه میده که چنین اتفاقاتی در بخش اقتصادی بیفته و دولت هم همچین بگی نگی اون زیر میرا یه کم کمکی پول به جیب بزنه یا ....

داغونم از شنیدن و دیدن این همه فریبکاری و سر رو زیر برف کردن و دنیا رو کر و کور پنداشتن این دولت مردم فریب 

خدایا صبرم بده

لینک
یکشنبه ٩ بهمن ،۱۳٩٠ - Blue

   روزگار سخت برای تنگدستان   

مثل دیوانه ها شدم . مدام خودمو به در و دیوار میکوبم . هضم این موضوع که چه خیانتی در حق خودم و ملتم شده و انگار که دارم توی جزیره مرده ها زندگی میکنم و هیچ عکس العملی از این دزدی تاریخی نمی بینم ، برام غیر ممکنه . نمی دونم چرا ملت دارن بی سر و صدا به زندگیشون ادامه می دن و انگار نه انگار که اتفاقی به این بزرگی توی تاریخ مملکتشون افتاده و به یکباره ارزش نفسشون ، زندگیشون ، عمرشون ، نصف شده . مثل اینکه یک سال کار کنی و حقوق شش ماه بهت پرداخت بشه . مثل اینکه پنجاه سال برای حفظ آبروی خودت و خوونواده ات تلاش کنی و یکی بیاد و در یک لحظه همه داراییت رو برداره  و تو مات و مبهوت نگاهش کنی و اجازه بدی که بدون احساس کوچکترین حس ناخوشایند ، شاد و شنگول بذاره و بره .

آی مردم ، می دونید چه اتفاقی افتاده ؟؟ میدونید که اگه وضع مملکتتون رو به یه خانوم خونه دار بی سواد سپرده بودید ، الان حداکثر اتفاقی که ممکن بود بعد از دو ماه رخ بده ، این بود که ارزش پولتون در مقایسه با پول کل دنیا ، ده در صد کم شده بود و شما نود در صد باقی مونده رو صرفا به این دلیل که پولتون راکد مونده بود و فعالیت اقتصادی باهاش انجام نمی شد ، توی جیبتون داشتید !؟

کجا داریم زندگی میکنیم !؟ چقدر باید هزینه بدیم برای این دولتی که از جنس ملت نیست !؟ چرا رییس دولت بدون توضیح مشخص به مردمش راجع به این اتفاقات ، توی پاسداشت تعزیه سخنرانی میکنه !؟ چرا به استان کرمان میره  ، با پول مردمی که فقیر و فقیرترشون میکنه !؟ چرا طی این شش سال با پول مردم هر جایی که توی خواب هم نمی دیدید ، سفر کرده و بازدهش فقط و فقط رکود ایران در داخل و خارج از این کشور بوده !؟ چرا !؟ چرا !؟ چرا !؟

لینک
پنجشنبه ٦ بهمن ،۱۳٩٠ - Blue