The Blue |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
نوروز 1391
صبح روز اول فروردین ، مطابق معمول هر روز بعد از بیدار شدن از خواب ، به سمت دوش رهسپارشدم. مامان همچنان خوابیده بود و چند دقیقه ای به تحویل سال نو باقی مونده بود .
دلم نیومد بیدارش کنم . وقتی ار رختکن بیرون اومدم ، دود غلیظی سراسر خونه رو پوشونده بود و از مامان خبری نبود . سراسیمه توی اتاق ها و آشپزخونه رو گشتم تا مامان رو پیدا کنم . توی حیاط دیدمش که با خیال آسوده مشغول آب دادن به گلها و درختها بود . منم که خیالم راحت تر شده بود ، توی خونه به دنبال منبع دود گشتم . آخر اتاق پذیرایی ، مامان عود روشن کرده بود . خاکستر عود ریخته بود روی تراشه های چوب که زیر هفت سین قرار داشت و بیشتر برای خوشگل نمایی مصرف شده بود . تراشه ها آتیش گرفته بود و هفت سین و متعلقات و میز رو با خودش دود کرده بود . وقتی به صحنه نزدیک شدم ، پرده اتاق هم پتانسیل دود شدن رو داشت . به سرعت هفت سین رو با میز از اتاق بیرون آوردم و خاکستر روی فرش رو با عجله جمع کردم . فرش هم سوخته بود . درها رو باز کردم تا دود از خونه بیرون بره . وقتی مامان از حیاط وارد خونه شد ، تازه به خودش اومد و شوکه شد . بهش گفتم همونجا روی مبل بشین و سر و صدا نکن و اجازه بده من توی چند دقیقه باقیمونده اوضاع رو سر و سامون بدم . خلاصه با حوله خیس و بازکردن در و پنجره و جاروی دستی و برقی و خوشبو کننده هوا و هرچی که به ذهنم می رسید ، شرایط رو برای پذیرایی مهمونای چند لحظه بعد آماده کردم . وقتی برادرم و خانواده اش حدود ساعت 9 وارد خونه شدن ، هیچ اثری از اونچه که تا نیم ساعت پیش دیده میشد ، وجود نداشت . با اینکه به مامان گفته بودم که صدای این موضوع رو در نیاره ، ولی با آب و تاب فراوان برای چند تا مهمون اول تعریف کرد . با تلاشهای بنده حقیر ، موفق شدم که روند دهن به دهن شدن اتفاق اخیر رو متوقف کنم . ولی روز خاطره انگیز ناکی به وجود آمد که باعث شد لطف خدا رو بیشتر احساس کنم و یادآوری بشه که احترام به بزرگتر حتی وقتی که این چنین اتفاقاتی رخ میده ، واجب الوجوب هستش . خدایا شکرت به خاطر نوروز پیروزی که در کنار عزیزانم نصیبم کرده ای .
| لینک | یکشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - Blue |
کیش آیلند
از چند سال پیش هر وقت خواهر و برادر ها در کنار همدیگه جمع می شدیم ، حرف از سفر به کیش به صورت دست جمعی به میون میومد و کلی برنامه ریزی واسه سفر طی چند ماه آینده انجام می دادیم . ولی هر دفعه یه مساله ای باعث می شد تا برنامه حذف بشه.
حدود دو هفته پیش به صورت خیلی اتفاقی مقدمات سفرم به کیش مهیا شد . با توجه به حساسیتی که نسبت به هتل محل اقامت داشتم ، سعی کردم که شرایط مناسبی رو فراهم کنم . اما شرایط به صورتی پیش میرفت که هر لحظه من رو از خواسته ام راجع به هتل با اسم و رسم ، دور و دورتر میکرد . در نهایت هتل شباویز که بیشتر به ویلاهای شمال می موند تا هتل ، محل شب مانی ما در کیش شد. در این سفر فقط میثم همراهم بود . با مرخصی که از پادگان گرفته بود ، برای اون هم تعطیلات خوبی شروع شده بود .
از کیفیت پرواز و اینا که بگذریم ، هوا بسیار خوب بود . هموطنان اصفهانی هم مهمان همون هتل بودند . باد بهاری و ساحل آروم و غروب دل انگیز و ... همه و همه خبر شروع یک سفر خوب رو می دادن. آب آروم و شفاف با ماهیهای رنگ ووارنگ و تند و تیز خلیج فارس ،صحنه های خوشگلی رو بوجود آورده بود .
بعد از استراحت کوتاه در اقامتگاه ، به سمت شهر روان شدیم . دیگه هوا گرگ و میش شده بود و مردم از خونه هاشون بیرون اومده بودن .ولی خیلی شلوغ نبود . یعنی در کل شلوغ نبود . گشت و گذار توی مجتمع های تجاری و کوچه به کوچه به دنبال خرید اعتبار اینترنت بیسیم توی جزیره که در نهایت هم به شکست منجر شد.
اسکله تفریحی اولین جایی بود که رفتیم ( بعد از مراکز تجاری ) . خیلی عالی بود . هوا به جو ورزشگاه خیلی کمک فرموده بود . من و میثم و اندک ماهیگیرهای قلاب به دست و شکار هشت پا و ماهیها ی تیز و فرز و چند تایی هم ملت دو به دو و ... بعدشم که شب و شکم و داستانای خودش ..
فرداش هم که بولینگ و بیلیارد و غواصی و کشتی آکواریومی و .... آخ که چه خوش خوشانمان گردید! در واقع جای همه دوستان و آشنایان و فک و فامیل به خیر و خوشی و خالی ..
فردا روز هم که از دیشبش آغاز گردیده بود ، با اجاره خودروی لوکس ، اون هم به تعداد دو عدد طی دو روز مجزا به گشت و گذار و بازدید از مراکز تفریحی و تاریخی و سیاسی و اقتصادی ، از قبیل آب انبار و شهر حریره و درخت سبز و کلبه حور و کشتی یونانی و کاریز زیبا و خلاصه هر آنچه در مغز بگنجد ، گذشت.
طی سه روز روزگارخوش و خرمی سپری شد که همه را مدیون دوستی هستم که مرا به کیش قلقلک داد و خود در ابتدای راه و پس از اطمینان از راه اندازی بنده حقیر ،پشتم را خالی کرده و مرا تنها گذاشت .
جای همگی عزیزان در چنین سفرهایی همیشه سبز می نماید .راستی هیچ خریدی هم نداشتیم . چون که هیچ خانومی باهامون نبود که وقتمون رو بابت گشت های تجارتی بگیره

| لینک | یکشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳٩٠ - Blue |
تفاوت مدیران در اینجا و اونجا !
ابتدای عرایضم رو با یک نوشته جالب و تفکر برانگیز آغاز میکنم :
اروپا:موفقیت مدیر بر اساس پیشرفت مجموعه تحت مدیریتش سنجیده میشود
ایران: موفقیت مدیر سنجیده نمیشود، خود مدیر بودن نشانه موفقیت است
اروپا: مدیران بعضی وقتها استعفا میدهند
ایران: عشق به خدمت مانع از استعفا میشود
اروپا:افراد از مشاغل پایین شروع میکنند و به تدریج ممکن است مدیر شوند
ایران: افراد مادرزادی مدیر هستند و اولین شغلشان در بیست سالگی مدیریت بزرگترینهای کشور است
اروپا:برای یک پست مدیریت، دنبال مدیر میگردند
ایران: برای یک فرد، دنبال پست مدیریت میگردند و در صورت لزوم این پست ساخته میشود
اروپا:یک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدیر شود
ایران: یک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حالیکه مدیرش سه بار عوض شده
اروپا: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مدیریت میکنند
ایران: اگر بخواهند از کسی هیچ استفادهای نکنند، او را مشاور مدیریت میکنند
اروپا: اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی میکند و حتی ممکن است محاکمه شود
ایران: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدیر میشود و پست مدیریت جدید میگیرد
اروپا: مدیران به صورت مستقل استخدام و برکنار میشوند، ولی به صورت گروهی و هماهنگ کار میکنند
ایران: مدیران به صورت مستقل و غیرهماهنگ کارمیکنند، ولی به صورت گروهی استخدام و برکنار میشوند
اروپا: برای استخدام مدیر، در روزنامه آگهی میدهند و با برخی مصاحبه میکنند
ایران: برای استخدام مدیر، به فرد مورد نظر تلفن میکنند
اروپا: زمان پایان کار یک مدیر و شروع کار مدیر بعدی از قبل مشخص است
ایران: مدیران در همان روز حکم مدیریت یا برکناریشان را میگیرند
اروپا: همه میدانند درآمد قانونی یک مدیر زیاد است
ایران: مدیران انسانهای ساده زیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد
اروپا: برای مدیریت، سابقه کار مفید و لیاقت لازم است
ایران: برای مدیریت، مورد اعتماد بودن کفایت میکند
اروپا: مدیر فعالترین فرد سازمان است با مشغله فراوان
ایران: مدیر کم کارترین فرد سازمان است با مشاغل فراوان
و اما اصل داستان :صبح روز شنبه به دلیل تنبلی ، با تاخیر به اداره رفتم . قبل از رسیدن به اداره ، مدیر گرامی با من تماس گرفت و گفت که داره میره بیرون و من زودتر خودم رو به اداره برسونم . وقتی به اداره رسیدم و کارتابلم رو باز کردم ، با نوشته عجیبی مواجه شدم که باعث شد تا فشارم بالا بره و طی یک حرکت ایضایی به سمت دفتر قائم مقام اداره برم و پرینت دستور رو روی میزش بذارم و ...
مساله اینطور بود که راجع به یه پیگیری معمولی ، دستور طوری بود که انگار برای یه کارآموز دبیرستانی که هیچ اطلاعی از کار و گردش کاری و قانون نداره ، آموزش گام به گام به صورت کتبی نوشته بود .
در نهایت منم در جواب نوشتم که با کمال ادب و احترام ، اونچه که برای من نوشته شده در شا’ن و منزلت من نیست و بهتره که اونچه رو که راجع به مراتب اداری و موارد اینچنینی نمی دونید ، در کلاسهای آیین نگارش یاد بگیرید .
صبح روز یکشنبه قائم مقام اداره صدام زد و گفت که از طرف افرادی که چنین اشتباهی رو مرتکب شدن و به خاطر بی شعوریشون از من عذرخواهی میکنه و همچنین ازم خواست که اینقدر حساس نباشم که منم در جواب گفتم که سعی میکنم که ظرفیتم رو بالاتر ببرم و این بود داستان و ماجرا ...
ای کاش فردی که به یه کرسی تکیه میزد ، به همون اندازه ادب و فرهنگ و شعور و شخصیت و ... ش هم ارتقا پیدا میکرد تا به این اندازه شاهد بی کفایتی و بی لیاقتی و بی ... در جامعه نباشیم .
ای کاش ...
| لینک | سهشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳٩٠ - Blue |
مفسر بازار
بعد از انتفاع کامل دولت از بازار بی سر و سامان سکه و ارز ، آقایون لطف کردن و دیشب در بخش گفتگوی خبری شبکه دو ، به وزیر ! اقتصاد اجازه دادن که بیاد و مزخرفاتش رو تحویل ملت بده . مردی که بی لیاقتیش خیلی قبل تر به اثبات رسیده بود .
ایشان در بخشی از مزخرفاتی که بیان می کردن ، اظهار داشتن که بر فرض که تیم اقتصادی دولت چند روز تاخیر داشته و اشتباه کرده باشه !!!!! مرتیکه خائن ، این دلیل برای بی ثباتی اقتصاد جامعه است که میاری!؟ ؟؟؟؟؟ مردم باید فرض رو بر این بذارن که شما با تاخیر ، عکس العمل نشون میدید!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد از اینکه ایشون فرضشون رو بیان کردن ، بهانه جالبتری آوردن که به وضوح ، نبوغ دولت رو به نمایش گذاشت !!! ایشون فرمودن که تعدادی افراد شناخته شده با تعدادی پیامک و همینطور سایتها و رسانه هایی که ایشون فقط ازش خبر داشتن (mesghal) موجب ایجاد جو متشنج بازار شدن !!!!!
تعداد صرافی های ارز در داخل کشور برای مردم مشخص هستش . درگاههای ورود ارز به بازار هم مشخص تر . آخه دولتی که ادعای منم منمش تا کهکشانها رسیده و رسانه های موجود در طبقه ششم آسمون هم راجع به اعتماد به سقفش می نویسن و میگن ، ندانسته و نخواسته تن به چنین اتفاقاتی میده یا فقط بلده حرف بزنه و در عمل خبری نیست !؟ یا اینکه می دونه و اجازه میده که چنین اتفاقاتی در بخش اقتصادی بیفته و دولت هم همچین بگی نگی اون زیر میرا یه کم کمکی پول به جیب بزنه یا ....
داغونم از شنیدن و دیدن این همه فریبکاری و سر رو زیر برف کردن و دنیا رو کر و کور پنداشتن این دولت مردم فریب
خدایا صبرم بده
| لینک | یکشنبه ٩ بهمن ،۱۳٩٠ - Blue |
روزگار سخت برای تنگدستان
مثل دیوانه ها شدم . مدام خودمو به در و دیوار میکوبم . هضم این موضوع که چه خیانتی در حق خودم و ملتم شده و انگار که دارم توی جزیره مرده ها زندگی میکنم و هیچ عکس العملی از این دزدی تاریخی نمی بینم ، برام غیر ممکنه . نمی دونم چرا ملت دارن بی سر و صدا به زندگیشون ادامه می دن و انگار نه انگار که اتفاقی به این بزرگی توی تاریخ مملکتشون افتاده و به یکباره ارزش نفسشون ، زندگیشون ، عمرشون ، نصف شده . مثل اینکه یک سال کار کنی و حقوق شش ماه بهت پرداخت بشه . مثل اینکه پنجاه سال برای حفظ آبروی خودت و خوونواده ات تلاش کنی و یکی بیاد و در یک لحظه همه داراییت رو برداره و تو مات و مبهوت نگاهش کنی و اجازه بدی که بدون احساس کوچکترین حس ناخوشایند ، شاد و شنگول بذاره و بره .
آی مردم ، می دونید چه اتفاقی افتاده ؟؟ میدونید که اگه وضع مملکتتون رو به یه خانوم خونه دار بی سواد سپرده بودید ، الان حداکثر اتفاقی که ممکن بود بعد از دو ماه رخ بده ، این بود که ارزش پولتون در مقایسه با پول کل دنیا ، ده در صد کم شده بود و شما نود در صد باقی مونده رو صرفا به این دلیل که پولتون راکد مونده بود و فعالیت اقتصادی باهاش انجام نمی شد ، توی جیبتون داشتید !؟
کجا داریم زندگی میکنیم !؟ چقدر باید هزینه بدیم برای این دولتی که از جنس ملت نیست !؟ چرا رییس دولت بدون توضیح مشخص به مردمش راجع به این اتفاقات ، توی پاسداشت تعزیه سخنرانی میکنه !؟ چرا به استان کرمان میره ، با پول مردمی که فقیر و فقیرترشون میکنه !؟ چرا طی این شش سال با پول مردم هر جایی که توی خواب هم نمی دیدید ، سفر کرده و بازدهش فقط و فقط رکود ایران در داخل و خارج از این کشور بوده !؟ چرا !؟ چرا !؟ چرا !؟
| لینک | پنجشنبه ٦ بهمن ،۱۳٩٠ - Blue |
آه نامه
مدت زیادیه که می خوام بنویسم . اما نایی برای نوشتن نیست . هر روز و هر لحظه یه شوک جدید بر تن نحیف من ، تو ، ما ! اگه به جای دولت مردان این ملت ، بز یا قورباغه یا اصلا یه جسم صلب یا به جای هر کدوم از اینها ، فقط یه فضای خالی می بود ، آیا این بلا بر سر این مردم میومد !؟ ارزش پول ملی من و تو در کمتر از یک فصل از سال ، شده نصف !!! باور میکنی !؟ یعنی بدون اینکه در کل دنیا اتفاقی بیفته ، هرچی که داشتی و نداشتی ، شده نیم بها . برای چی ؟ غرور ملی ؟ دزدی در روز روشن !؟ چرا این اتفاقات در دولتی میفته که از کوچک کوچک تا اون یه دونه بزرگ ، همه و همه پشتش ایستادن و به خاطرش ... ؟؟؟ هنوز حرفی که محسن رضایی به احمدی نژاد راجع به سیب زمینی های باد کرده روی دست کشاورزا گفت یادمه . ای کاش این روزا یه سری به جاده فیروزکوه بزنیم و از درد دل کشاورزا راجع به همین اتفاق در امروز بپرسیم ! چند روز پیش اسدلله عسگر اولادی رییس اتاق بازرگانی ایران و چین از احتمال قحطی در شش ماه آینده توی ایران خبر میده!؟ این مردم به کدوم جرم نکرده دارن تاوان میدن ؟ غرور ملی ؟ غرور ملی قیمتش چقدره که این مردم هرچی نقد و نسیه و پس انداز داشتن رو دادن و هنوز هم بدهکار این دولت هستن !؟ ارزش پول افغانستان 400 برابر ارزش پول من و تو شده هموطنم . دیگه جای ما کجاست !؟ کجای این دنیای بزرگ جا داریم !؟ کجا آبرو داریم !؟ وقتی توی یه کشور اروپایی قیمت لبنیات به میزان دو درصد افزایش پیدا میکنه ، مردمش بیرون میان و بر ضد دولت و سیاست اقتصادیش شعار میدن . من و تو چه کاری ازمون بر میاد !؟ اگه پامون رو بیرون بذاریم و 5 نفر دور هم جمع بشیم و حرف از گرونی بزنیم ، حرف از سیاست اشتباه دولت بزنیم ، چه اتفاقی انتظارمون رو میکشه !؟ چند روزیه که مغزم تیر میکشه وقتی به این خیانت ها فکر میکنم . به اینکه چه بی پروا دارن ذوبمون میکنن و جرات فقط یه آه کشیدن رو هم ازمون گرفتن . به اینکه ایران رو آزادترین کشور دنیا می دونن و مفهوم در تنگ کردن ماهی رو نمی دونن . به اینکه ....
خدایا ، از خودت دورم نکن
| لینک | چهارشنبه ٥ بهمن ،۱۳٩٠ - Blue |
تئاتر با طعم پیتزای مکزیکی
دیروز قبل از ظهر بود که مدیر سابقم باهام تماس گرفت و ازم درخواست کرد که به جای ایشون ، در جلسه ای که در مرکز مطالعات و برنامه ریزی شهر تهران برگزار میشه ، شرکت کنم . منم به احترام درخواستش و همینطور علاقه ام به اینطور موضوعات ، یه چشم محکم گفتم.
بعد از کلی دردسر راجع به آدرس یابی اون مرکز و بعد از گذر از کوچه های تنگ و تاریک الهیه ، موفق شدم خودم رو با دو دقیقه تاخیر ( که البته رایج هم هست ) به سر میز برسونم . با ورود به اتاق کنفرانس ، مجموعه معاونان شهردار رو دیدم که به ردیف نشسته بودن و همچین با بهت و حیرت به سر تا پای من نگاه می کردن که انگار تا به حال چنین موجودی رو ندیده اند . البته تقصیر از اونا نبود . شاید من بایست چند سال دیگه با ته ریش جو گندمی و سر کچل و تسبیح به دست در چنین جلساتی حاضر میشدم . اما چه کنم که چهره ام چیزی از سابقه ام و سن و سالم نشون نمیده !
به هر حال جلسه حدود ساعت 6 بعد از ظهر تموم شد و من با عجله خودم رو به بیرون از ساختمون رسوندم و همون کوچه های تنگ و تاریک رو به مقصد بازگشت ، ولی با سرعت کمتر و ترافیک بیشتر و مهمتر از همه با صبر و حوصله فزون تر پشت سر گذاشتم .
حدود ساعت 7:45 به روبروی تالار حافظ ، کنار بنیاد رودکی و مقابل تالار وحدت رسیدم . مهران گفت که توی ترافیک گیر کردن و تا چند دقیقه دیگه میرسن . گرسنه بودم و ترجیح دادم توی این فرصت خودم رو مهمون شکلات تلخ کنم . تا اونا برسن ، منم دلی از عذا در آورده بودم .
توی حیاط و مدخل ورودی تالار تا ساعت 8:35 توی سرما ، جمعیت منتظر ولوله کنان در انتظار باز شدن در بود . بالاخره در باز شد و همه بلیط به دست ، یکی یکی وارد شدن .
تالار با دفعه قبلی که گروه ارکستر سمفونیک ارمنستان با نمایش رستم و سهراب هنرنمایی بینظیری داشت ، کاملا متفاوت بود .
نکته اولیه نمایش ، جایگزین شدن کامبیز دیرباز با حبیب رضایی به دلیل سفری که براش پیش اومده بود ، بود . اجرای تئاتر به صورت عمودی بود . یعنی بازیگرهای نمایش به جای حرکت روی سن ، با استفاده از بالابر های انفرادی به صحنه وارد و از اون خارج می شدند . نورپردازی صحنه به دلیل حرکت اینگونه بازیگرا ، خوب بود . استفاده از رضا یزدانی با اجرای سه قطعه زنده ، بخش متفاوت دیگه ای بود که گفته می شد دو قطعه از اونها جدید بود . مدت زمان تئاتر حدود یک ساعت بود . با در نظر گرفتن بالا و پایین رفتن بازیگران از صحنه و همینطور اجرای موسیقی توسط رضا یزدانی ، تئاتر چیزی حدود 30 دقیقه می شد . میزان دیالوگ ها بسیار کم بود و اگه 10 بازیگر نمایش رو با نهایتا 40 دقیقه نمایش جمع و تفریق می کردی ، به هر بازیگر 3 تا 4 دقیقه زمان می رسید . ارتباط موسیقی با موضوع نمایش مشخص نبود . نمایش از فراز و فرود لازم برخوردار نبود و آیتمهای نمایش از هارمونی لازم برخوردار نبودن .
البته حضور بازیگرانی مثل : هانیه توسلی ، امیرحسین رستمی ، طناز طباطبایی ، رویا تیموریان ، کامبیز دیرباز ، رضا یزدانی ( فقط اجرای موسیقی ) ، جواد نمکی ،سینا رازانی، بیژن افشار و خسرو احمدی شاید دلیل خوبی واسه اغوا شدن برای گذران وقت و هزینه در تالار حافظ می بود .
بعد از نمایش نه چندان دلچسب ، ولی دهن پر کن ، نوبت به تناول غذا رسیده بود . پیتزا پنتری که تا به حال به جز اسم ، چیزی ازش ندیده بودم ، فضای نوستالژیک و شلوغی داشت و همینطور غذای خوب و خوشمزه . شاید بهترین بخش چهارشنبه شب مربوط به قسمت شکمیش میشد و دور هم نشینی و شوخی و خنده و همون فضای دوستانه ای که همیشه مورد پسند همه است .
با وجود فشار کاری و فشردگی برنامه ، در انتهای روز احساس خوبی داشتم . این از لطف مدیر سابق و دوستان همیشه دوستم بود . خدا رو شکر
| لینک | پنجشنبه ۸ دی ،۱۳٩٠ - Blue |
تغییر
تغییرات ، گاهی اوقات می تونه تاثیرهای خوب زیادی داشته باشه و مسیر زندگی رو تغییر بده . اما همیشه هم خوب نیست . بعضی وقتا حتی یه تغییر کوچولو ممکنه که آدم رو از اوج به فوج بکشونه . مواقعی هست که برای اینکه آرامش بیشتری داشته باشیم ، ترجیح میدیم که اطرافیانمون رو یه جور دیگه ببینیم . از طرز لباس و نوع آرایش و لحن صحبت و عادتهای روزانه و چه و چه و چه !
اما دریغ از اینکه لحظه ای به این موضوع فکر کنیم که تغییر خودخواسته تاثیر به مراتب بیشتری داره تا ایجاد تغییر به دلیل به دست آوردن دل یک عزیز !
یادم میاد وقتی که بابا هنوز سایه اش بالای سرمون بود ، بعضی وقتا همه انرژیمو میذاشتم تا یه خورده هم شده ، به خاطر ما یه تغییر کوچیک توی رفتارش انجام بده . تغییر توی رفتار یه آدم هشتاد و چند ساله !!! اون وقته که از خودم شرم میکنم و توی تنهاییم سرم رو از خجالت پایین میندازم و لپم گل میندازه .
اینا رو گفتم که مقدمه ای باشه بر یه داستانک که امروزم رو با خوندنش شروع کردم و تلنگری شد برای اینکه یه چیزایی یادم بیاد و یه حرفی واسه گفتن داشته باشم .
خوشحال میشم که با خوندنش ، شروع جرقه یه تغییر ، یاداوری یه خاطره ، بازبینی شخصیت ، یا هر تاثیر کوچیک یا بزرگی روی هر کدوم از ما داشته باشه :
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند.
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...
... و عاشق هم شدند.
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،
و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»
کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»
بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل هوا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»
بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را
نمی خواهم...
...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.
قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»
بچه قورباغه گفت قول می دهم.
ولی مثل عوض شدن فصل ها،
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»
بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را
نمی خواهم...
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...
این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل دنیا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
او دم نداشت.
کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»
بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»
«آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»
کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
یک شب گرم و مهتابی،
کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود،
درخت ها عوض شده بودند
همه چیز عوض شده بود...
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه
زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
بال هایش را خشک کرد.
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد،
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»
ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»
قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،
و درسته قورتش داد.
و حالا قورباغه آنجا منتظر است...
...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند....
...نمی داند که کجا رفته.
جی آنه ویلیس
| لینک | یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳٩٠ - Blue |
قدرت ریسک
جلسه چهارشنبه شورای شهر ، فرصتی پیش آورد که بعد از سالها ( شاید بیست سال ) از پارک شهر دیدن کنم . هوا با اینکه خورشید داشت ، ولی سوزناک و سرد بود . با این حال گشت زدن توی پارک شهر با حوضهای بزرگ و فواره های روشن و درختای سر به فلک کشیده اش انگیزه خوبی برای قدم زدن ایجاد میکرد . شهربازی کوچیکی ساخته بودن که به نظرم اصلا لزومی به ساخت چنین بخشی توی اون پارک به دلیل وجود ساختاری اداری تجاری و نه مسکونی توی اون محیط وجود نداشت . ولی با این حال فضای بزرگ و متنوع پارک واقعا دیدنی بود . بی اختیار به یاد دانش آموزایی افتادم که چند سال پیش توی دریاچه پارک ، غرق شده بودن و جنجالی که بابت این موضوع به پا شده بود . سراغ آکواریومی رو گرفتیم که تبلیغاتش رو قبلا دیده و شنیده بودیم . پرسون پرسون به سمت آکواریوم رفتیم و با پرداخت مبلغ کمی ، مجوز ورود گرفتیم . از پله ها پایین رفتیم . گویا کاربری آکواریوم به زمان جنگ و پناهگاه بمباران مربوط میشد . ماهی های رنگ و وارنگ و کوچیک و بزرگ و گوشتخوار و گیاه خوار و اقیانوس آرام و دریای سیاه و چه و چه و چه . حتی کوسه هم توی آکواریوم دیده می شد . در مدت زمانی که سرمون گرم دیدن ماهی های رنگ به رنگ بود ، حرف از اداره شد و این موضوع که معاون اداره از نوع برخورد من انتقاد داره و فکر میکنه که من به اندازه کافی جلوش خم و راست نمیشم . انتقادی که صد البته درست بود . چون همیشه جایگاه شخصیت افراد برام مهمتر از جایگاه اجتماعیشون بوده و اعتقادم راجع به اینکه جایگاه اجتماعی برای فرد احترام نمیاره " که اگه چیزی شبیه احترام باشه ، چیزی جز ترس و مجیز نیست " .
پنج شنبه روز شلوغی بود برام . از صبح زود با دکتر مامان شروع شد و ... تا ساعت 3:30 بعد از ظهر شد و وقت بیرون رفتن از اداره ، معاون رو دیدم . با احترام به سمتش رفتم و سلام و علیک و تشریفات معمول . بهش گفتم که از من انتقادی داری ؟ گفت : نه . گفتم خوشحال میشم که اگه انتقادی هست ، شخصا به خودم بگی تا در صورت امکان در جهت اصلاحش کار کنم . در جواب بهم گفت : اگه انتقادی داشته باشم ، شک نکن که نامه عدم نیازت رو می زنم و اصلا نیاز به صحبت نیست . با لبخند بهش گفتم : منظورم انتقاد به این شدت نبودا ! در جوابش پافشاری کرد و بعد از اون شروع به تعریف و تمجید از عملکردم کرد و اینکه معاونتهای دیگه درخواست دادن که ازت استفاده کنن و من به دلیل ایمانی که به دانش و تواناییهات دارم ، با چنین درخواستهایی موافقت نکردم .
تجربه بهم ثابت کرده بود که خودخوری در این مواقع کارساز نیست و بیش از هر چیز ، کنترل و خونسردی چاره ساز خواهدبود. این شد که تا شب فکر کردم و شب براش ایمیل زدم و توی ایمیل براش نوشتم که اگه قرار به انتقاد باشه و بعدش حذف ، جایگاهها خیلی تغییر خواهند کرد و چه بسا افرادی که پیرامون ما هستن ، از صحنه روزگار محو بشن . از قابلیت های شغلی و تخصص و توانییم در طول زمان فعالیتم گفتم و اینکه به جای اینکه دنبال جلب احترام از طریق میزت باشی ، به دنبال ارتقاء جایگاه شخصیتی باش که به دنبال اون ، احترام هم به دنبالش میاد .
معاون اداره به لحاظ سنی 4 سال باهام تفاوت سنی داره ( بزرگتر هستش) و به لحاظ سابقه کار با اختلاف چند ماه ، هم سابقه هستیم و صد البته به لحاظ پشتیبانی لجستیک، اختلاف از زمین تا آسمان .
در طی جلسه ای که روز شنبه در دفتر معاون انجام شد ، جایگاه من کنارش بود که نظرخواهی از من ، تعارف میوه و چای و مشورت گیری ، اتفاقاتی بود که طی جلسه افتاد .
روز یکشنبه ، قرار بود که جلسه مشاوران مدیر عامل برگزار بشه . ساعت 3 بعداز ظهر به من گفتن که معاون گفته بدون حضور شخص شخیص بنده ( من ) جلسه برگزار نشه . منم کت کلاه کردم و رفتم توی اطاق جلسه . با اشاره گفت که برم سمت صندلی که بالای میز بود . تغییرات خیلی زود خودش رو نشون میده .
گاهی اوقات توی زندگی تلنگر هایی به هر کدوم از ماها می خوره که در صورتی که احساسشون کنیم و خدا باهامون باشه ( که البته همیشه هست ) می تونه موجب خیر بشه و مسیر زندگی رو تغییر بده و به جاهای خوب رهنمون کنه. امیدم رو به خدا هرگز از دست نمی دم و هر روز خواسته ام از خدا ، خدمت به مخلوقات ، سلامت و سعادت نزدیکانم و خودم ، کسب معرفت و پیشرفت در تمامی جهات زندگیم هستش ( بدون آسیب رسوندن به دیگری ) تا بتونم بقیه رو با خودم به بالا ببرم .
خدایا سوی زندگیم رو مسیر شاد و سالم و سعادتمند قرار بده .
| لینک | دوشنبه ٧ آذر ،۱۳٩٠ - Blue |
عید و سعیده
سال 75 وقتی من سال سوم دبیرستان بودم و عشق دوره نوجوونی ، پشت فرمون نشستن و بدون کله پا رو روی گاز ماشین گذاشتن و هیجان و ...
اون موقع ها به لطف برادرم که ساکن خونه ما بود ، از سن 13 سالگی پشت فرمون همه جور ماشین ، از ماشینهای آمریکایی مثل بیوک تا ماشینهای تازه به بازار اومده ژاپنی مثل تویوتا کریسیدا و میتسوبیشی پاژرو نشسته بودم و کمترین دغدغه ای برای گرفتن گواهینامه رانندگی نداشتم .
ولی با این حال داوود آقا ، داماد بزرگ خانواده که به لحاظ ایمان و اخلاق زبانزد خاص و عام بود ، اصرار داشت که باهام تمرین کنه . روزها با هم می رفتیم بیرون و درد دل می کرد .
25 اسفند 75 ، داوود آقا در حالی که حدودا 46 سالش بود ، در اثر سکته قلبی به رحمت خدا رفت و خواهر من و سه تا از بچه هاش رو تنها گذاشت . اون موقع " سعیده " که سوگلی داوود آقا بود ، هنوز دوره ابتدایی رو تموم نکرده بود و شاید هنوز عمق وجودش از اتفاقی که افتاده بود ، خبر نداشت .
سعیده بزرگ شد . دانشگاه رفت . خواهرم با همه سختیهایی که یه زن تنها توی این جامعه گرگ پرور و گرگ صفت داره ، با تمام وجود از بچه هاش حمایت کرد و خودش بچه هاشو بزرگ کرد .
دوشنبه شب که اتفاقا عید قربان هم بود ، مراسم بله برون سعیده بود . پسرک اصالتش به شهر یزد برمی گرده و خودش بیشتر از 10 ساله که توی لندن زندگی میکنه و مقیم کشور بریتانیا هستش . یادمه وقتی کوچیکتر بودیم و با موتور هوندا 125 میومد دم خونه داوود آقا تا با مجید که دوست صمیمیش بود ، برن بیرون . کی فکر میکرد که جلیل بره و سالها بعد با سبد گل و شیرینی و خوونواده اش برگرده !؟
سعیده ، عزیز فامیل ، همونی که بهش گفتم که من و تو به خاطر نمونه بودنمون توی فامیل مسئولیتمون خیلی زیاده و هر حرفی و هر حرکتی و هر تصمیمی روی بقیه جوونای فامیل تاثیر میذاره ، داشت بزرگترین تصمیم زندگیش رو می گرفت . بدون داوود آقا . داوود آقا که جونش بود و سعیده اش . حالا نبود که ببینه سوگلیش می خواد عروس بشه .
بعد از سعید که اوایل امسال با تصمیم به ازدواجش همه خانواده بزرگ ما رو بهت زده کرد و با حداقل تشریفات ، که برای همه ما شگفت انگیز بود ، به مرحله جدیدی از ازندگیش وارد شد و خیلی زود خبر پدر شدنش ، که البته زمان دقیقش سال جدید هستش ، همه ما رو توی شوک بزرگتری وارد کرد ، سعیده دومین شوک بزرگ بود .
اتفاقات حال و خاطرات گذشته ، حس عجیبی در من بوجود آورده . آدمای جدید به جای قدیمیا از اون خونواده به این یکی کوچ میکنن . ولی میخ قدیمیا اونقدر محکم کوبیده شده و نقششون اونقدر برجسته است که هر نسیمی ، گرد و خاک گذر زمان رو از روی نقششون پاک میکنه و از ته کتابخونه خاطرات به اکنون میاردشون .
جات خیلی خالی بود داوود آقا . دلم همیشه برات تنگه . دل همه برات تنگه
| لینک | چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳٩٠ - Blue |

